خريدن و بر كرسى نشاندن . و راستى را آيا رهبرى كه برگزيدهء خدا و جانشينى كه با اجماع و استيلاء يا بيعت و شورى تكيه بر مسند مىزند ؟
از اين گذشته مگر اگر همهء عالم گرد آيند و بر فقاهت و اجتهاد آنكه فقيه و مجتهد نيست اجماع كنند و راى دهند ، فقيه و مجتهد مىشود و به عكس نيز ؟
از همينجا متوجّه اين نكتهء تازه شويد كه اگر ما به « تنصيص » در امامت معتقد و پابنديم نه از آن بابت است كه از اين طريق « اثبات » امامت امامان كنيم و تحقّق اين مقام براى امام را نيازمند به « نصّ » دانيم ، چه « امامت » امام ثابت است خواه منصوص باشد و خواه نباشد ، خليفهء بر حق خلافتش محرز است چه معرفى بشود چه نشود « 1 » .
لزوم نص از جهت « تعريف » است نه از جهت « تعيين » و اگر فرضا پيغمبر اكرم هم امام را معرفى نمىكرد ، امامت او مسلّم بود ، زيرا جانشينى امام و امامت او كه رياست عامّه در امور دين و دنيا است بستگى به جهت ولايت وى دارد ، يعنى چون داراى ولايت مطلقه و در همهء عالم نافذ الاراده است بايد بر مردم حكومت كند و ولايتش قائم به نفس او و انفكاكناپذير از اوست .
آرى اگر پيغمبر امام را معرفى نمىفرمود ، امّت بلاتكليف بود و وظيفهء خود را نمىشناخت و به حيرت و ضلالت مىافتاد و شيخ الرئيس در اواخر الهيّات شفا همين را مىگويد كه :
« ان الخلافة بالنصّ اصوب فان ذلك لا يؤدّى الى التشّعب و التشاغب و الاختلاف » « 2 » .
از اين گذشته ، دعوت به سوى خدا و شفاعت از خلق بايد به اذن و اجازهء او باشد :
« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً »
« 3 » چنانكه مىبينيد دعوت بسوى حق را مقيد به « اذن » كرده است در شفاعت نيز مىفرمايد :
« مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ » .
هامش
( 1 ) . تجلى ولايت 45 .
( 2 ) . همان 47 .
( 3 ) . احزاب / 44 .