تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
مفاصلت را از ترس مىلرزاند و جان سالم از دست او به‌در نمىبردى ، ولى او با غير تو نبرد كرد و كشته شد . معاويه به عبد اللّه مرقال گفت : اى بىمادر ! آيا ساكت نمىشوى ؟ ! عبد اللّه هم گفت : اى زادهء هند ! تو با من چنين سخن مىگويى ؟ من اگر بخواهم ترا نكوهش كنم ، چنان مىكنم كه عرق شرم بر پيشانيت نقش بندند و پستىها در چهره‌ات نمايان شود ؛ آيا به بيش از مرگ مرا مىترسانى ؟ معاويه از شدت خود كاست و گفت : اى برادرزاده ! بس كن و امر كرد او را آزاد سازند در اين موقع عمرو عاص به معاويه گفت : من به تو از روى بينش و دورانديشى ، امرى را پيشنهاد نمودم ، و تو عصيان كردى و حال آنكه يكى از موفقيت‌هايت كشتن پسر هاشم مرقال بود . اى معاويه ! مگر پدر او على را در آن جنگ خونين ( كه سرها از حلقوم‌ها جدا مىشد ) يارى نكرد تا در آن جنگ دريايى از خون ما جارى شد ؛ و اين پسر اوست و هرمرد به بزرگ خود همانند و شبيه است ، و مىترسم كه تو ( در خوددارى از كشتن او ) از پشيمانى دندان به هم بكوبى . عبد اللّه مرقال در جواب عمرو خطاب به معاويه گفت : اى معاويه ! اين مرد كينهء درونيش نخوابيده كه اين‌چنين در كشتن من نظر دارد و اين به خلاف رسم پادشاهان عجم است كه اگر اسير تسليم مىشد ، او را نمىكشتند . در روز صفين ، جريانى رخ داد كه هاشم مرقال و فرزندش كارهايى مرتكب شدند ، ولى گذشته گذشت و اكنون از آن حادثه جز خاطره‌اى خواب‌آلود ، چيزى باقى نيست و اگر تو عفوم كنى به جهت خويشاوندى خود كردى و اگر هم قصد كشتنم را داشته باشى ، به قرابتت اعتنايى نكرده‌اى . معاويه در جواب عبد اللّه مرقال اين اشعار بگفت : - من ، عفو و بخشش را از بزرگان قريش به ارث برده‌ام و آن را وسيله‌اى مىدانم براى نجات در آن روز سخت ( قيامت ) كه مورد عنايت خدايم قرار گيرم . - و تصور نمىكنم كه با كشتن تو ، تلافى خون‌هاى ريخته‌شده را نموده باشم . - بلكه عفو ، پس از آشكار شدن جرم بيشتر رواست . - آرى ، پدر او در جنگ صفين بر ما چون پاره آتشى بود و عاقبت هم نيزه‌هاى ما كار او را