تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
- بزرگى كه در ميدان نبرد به صحنهء جنگ پشت كند در نظر من ارزشى ندارد . عمرو متمثل به اين شعر شد : - بر توده‌هاى كثافات گياه روييده ؛ ولى اصل حيله‌گرى در نفوس پست خواهد ماند . و سپس به معاويه گفت : آرى ، او همان شخص است ، او را رها مكن يا امير المؤمنين ! او همان عنصر جسور و خشمگين و كينه‌توز است ؛ او را نابود ساز و مگذار به عراق برگردد ؛ زيرا عراقيان دورو و فتنه‌انگيزند و علاوه او هواهايى در سر دارد و از هوادارانى برخوردار است كه او را اغوا مىكنند . به خدايى كه جان من در دست اوست ، اگر او از قيد و بند تو رهايى يابد ، سوارانى مجهز خواهد نمود و آشوبى برپا خواهد كرد . عبد اللّه مرقال در حالى كه در قيد و بند اسارت بود ، به عمرو گفت : اى زادهء پدرى كه بلاعقب بود ، اين همه حماسه و زبان‌آورى را چرا در روز صفين به كار نبستى ؟ آنگاه كه ما ترا به نبرد دعوت كرديم و تو ، مانند كنيز سيه‌روى و گوسفند اخته‌شده به پشت اسب‌ها پناه مىبردى . اگر معاويه مرا بكشد ، مردى بزرگوار و ستوده و توانا را كشته ، نه فردى ضعيف و ننگين را ! عمرو پاسخ داد : اين سخنان را رها كن ، فعلا در برابر شمشيرهاى برندهء ما گرفتارى كه دشمن را مىدرد و نيزه‌هامان بر بينى مىكوبند . عبد اللّه گفت : آنچه مىخواهى بگو ، من كه ترا مىشناسم ، تو همان كسى هستى كه در موقع راحتى و كاميابى مغرورى و آنگاه كه در برابر جنگجويان قرار بگيرى ، ترس تمام وجودت را فرا مىگيرد كه حاضر مىشوى براى حفظ جانت عورت خويش را نمايان سازى ! آيا صفين را فراموش كردى ، هنگامى كه ترا به مبارزه طلبيدند تو از رزمگاه كناره گرفتى تا مبادا گرفتار دست مردان قوىپيكر و شمشيرهاى برنده گردى و گرفتار جنگجويان نشوى كه آزادى بىبندوبار را نابود و عزيزان بىجهت را به خوارى مىنشانند . عمرو در پاسخ او گفت : معاويه خود مىداند كه من در ميدان جنگ ، حريفان را چون انبوهى خار محاصره مىكنم و من خود ، پدر ترا در بعضى از جنگ‌ها ديدم كه ترس سراپاى وجودش را فرا گرفته و مضطربش ساخته بود ! عبد اللّه گفت : نه به خدا قسم ، اگر پدرم در ميدان جنگ روبروى تو سبز مىشد تمام