به خدا قسم ، اگر كيفيتى كه از من در نظر او ظاهر شد ، از تو ظاهر شده بود هرآينه به وضع دردناكى به زندگيت خاتمه مىداد و خاندانت را يتيم مىكرد و مالت را به تاراج مىداد و قدرتت از دست رفته بود ، جز آنكه تو ، خود را به سبب مردانى كه با يكديگر متحد بودند ، از آسيب او حفظ نمودى . من خودم ديدم آن روزى كه ترا به مبارزه و جنگ تنبهتن دعوت كرد ؛ چگونه چشمانت برگشت ، كف بر دهانت جمع شد ، و عرق به چهرهات نشست و در اسافل اعضايت كارى صورت گرفت كه از ذكرش اكراه دارم ! معاويه گفت : بس است ! اينقدر نمىخواستم در اين موضوع سخن بگويى ! ! « 1 »
واقدى چنين روايت كرده : روزى معاويه به عمرو گفت : من هروقت ترا مىبينم خندهام مىگيرد ! عمرو گفت : خندهات به چه سبب است ؟ معاويه گفت : به يادم مىآيد روزى كه ابو تراب در جنگ صفين به تو حمله كرد و از ترس نيزهء او ، خود را به زمين افكندى و عورت خود را نمايان ساختى !
عمرو گفت : من از وضع تو بيشتر خندهام مىگيرد ؛ روزى كه على ترا به مبارزه طلبيد ، نفس در سينهات حبس شد ، زبانت از دهانت بيرون آمد و آب دهانت خشك شد و لرزه بر اندامت افتاد و كارى از تو سرزد كه ذكر آن ناخوشايند است !
معاويه گفت : اين همه كه تو مىگويى واقعيت ندارد ، چگونه من چنين ترسان مىشدم در صورتى كه قبيلهء عكّ و اشعر پيشاپيش من جانفدا بودند ؟ عمرو گفت : تو خود دانى كه جريان بيش از اين بود كه من گفتم و با وجود اينكه قبيلهء عكّ و اشعر پيشاپيش تو مدافعه مىكردند اينها همه و بالاتر از آن به تو دست داد . معاويه گفت : مطالب مزاح و شوخى ، ما را به طرف جدّ و صراحت كشانيد ؛ وانگهى ترس و فرار از على براى احدى ترس نيست ! « 2 »
نصر بن مزاحم گويد : معاويه پيوسته عمرو را شماتت مىكرد و روز مقاتلهء با على را ياد مىنمود و مىخنديد و عمرو هم معذور بودن خود را در مقابلهء با على پيش مىكشيد ؛ روزى باز معاويه او را شماتت كرد و گفت : من از روى انصاف سخن مىگويم ؛ من با
هامش
( 1 ) . المحاسن و المساوى ، بيهقى : 1 / 38 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 2 / 111 .