- با اين حال ، مرا شماتت مىكنى ؛ اگر نيزهء او به من رسيده بود ، مرا نابود مىكرد ، ولى خدا نخواست .
- على شيربچه است و پدر بچه شيران است كه دلاوران به سوى او رهبرى مىشوند .
- اگر در اين امر شكست خورد به سوى او برو ، و گرنه اين سخنان تو بيهوده و زياده است .
معاويه پس از شنيدن اين اشعار به عمرو گفت : بس كن و آرام باش ! اين همه معارضه لازم نبود . عمرو گفت : تو باعث شدى كه اين سخنان را بگويم .
ابن قتيبه چنين آورده است : روزى عمرو بن عاص ، معاويه را خندان يافت . به او گفت :
خدا هميشه ترا خندان و مسرور بدارد ! به چه مىخندى ؟ معاويه گفت : به هوشيارى تو روزى كه با على روبرو شدى و خود را در خطر يافته ، فورا عورت خود را آشكار ساختى ، به خدا قسم او از روى بزرگوارى بر تو منّت گذاشت و اگر مىخواست ترا مىكشت ! عمرو گفت : قسم به خدا كه من در جانب راست تو بودم ، هنگامى كه على ترا به مبارزه طلبيد ؛ چشمانت برگشت و وريدت متورّم شد و از تو چيزى سر زد كه از ذكرش كراهت دارم . پس به خود بخند و يا اين ماجرا را رها كن . « 1 »
بيهقى چنين ذكر كرده است : عمرو بن عاص ، بر معاويه داخل شد و كسانى هم نزد او بودند ، همينكه چشم معاويه به عمرو افتاد كه به طرفش مىآيد خندهاش گرفت ، عمرو گفت : خداوند هميشه ترا مسرور و خندان دارد ! چيزى كه موجب خنده باشد به نظر نمىرسد ! معاويه گفت : به خاطرم آمد از روز صفين كه با عراقيان در مبارزه بودى ، علىّ بن ابى طالب به تو حملهور شد ؛ همينكه نزديك تو رسيد خودت را از مركب به زير افكندى و عورت خود را آشكار ساختى ؛ تو چگونه در آن حال خود را نباختى و اين تدبير به نظرت آمد ؟ به خدا قسم كه با يك مرد هاشمى بزرگوارى روبرو شدى ، اگر مىخواست ترا مىكشت .
عمرو گفت : اى معاويه ! اگر جريان من ترا به خنده افكند پس بر خود هم بخند ! آرى ،
هامش
( 1 ) . عيون الاخبار ، ابن قتيبه : 1 / 169 .