افكند ؛ آيا تصوّر مىكنى كه براى اين حادثه از آسمان خون خواهد باريد ؟ ! معاويه گفت :
نه ، ولى اين حادثه خوارى باز مىآورد . « 1 »
معاويه و عمرو
عمرو بن عاص از معاويه اجازهء ملاقات خواست ، و چون داخل شد ، معاويه شروع كرد به خنديدن . عمرو گفت : يا امير المؤمنين ! شاديت دائم باد ! به چه چيز خنديدى ؟
گفت : از حملهء پسر ابى طالب يادم آمد ، هنگامى كه به تو حملهور شد و تو خود را ايمن ساختى و برگشتى . عمرو گفت : مرا شماتت مىكنى ؟ عجيبتر از اين ، روزى است كه على ترا به مبارزه طلبيد ؛ رنگت دگرگون شد و از سينهات ناله برخاست ، و گلوگاهت ورم كرد . به خدا قسم اگر با او مبارزه مىكردى ضربهء دردناكى بر تو فرود مىآورد كه خاندانت يتيم مىشدند و قدرتت از كف مىرفت و سپس عمرو اين اشعار را سرود :
- اى معاويه ! شماتت مكن سوار بىباكى را كه ملاقات كرد با دلاورى كه ، دليران در مقابل او تاب مقاومت ندارند .
- اى معاويه ! اگر ابو الحسن ( على عليه السّلام ) را مىديدى به هنگامى كه در ميان سپاهيان خود روى مىآورد ، وحشت آن ، ترا گرفتار مىساخت .
- و آنگاه يقين مىكردى كه مرگ حق است و اگر با سرعت از چنگال او نگريزى ترا دربر مىگيرد .
- همانا اگر با او روبرو مىشدى مرغ شبى را مىماندى كه مرغى شكارى در فضا به او حملهور شود .
- و هنگامى كه على دشمن را درهم بكوبد ، ديگر بقا و حياتى براى آن گروه نيست ، و هر كس با على روبرو شود ، از زندگى مأيوس است .
- او ترا دعوت كرد ، دعوتش را ناشنيده گرفتى و پا به فرار نهادى چه ، جانت به تنگى افتاد ، و يقين كردى كه نزديكترين وعدهگاه مرگ است .
هامش
( 1 ) . كتاب صفين 216 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 2 / 287 ؛ تاريخ ، ابن كثير : 7 / 263 .