تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
را نپذيرى ، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود و مادام كه يك عرب در روى زمين باشد ، اين خاطره فراموش نمىشود . معاويه گفت : اى عمرو ! مانند منى ، نسبت به جانش فريب نمىخورد ! سوگند به خدا ، پسر ابى طالب با كسى به مبارزه برنخاست ، مگر آنكه زمين را از خون او سيراب نمود ؛ پس از اين سخن معاويه تا آخرين صف سپاهيان خود عقب نشست و عمرو هم همراهيش كرد . على عليه السّلام روزى از روزهاى جنگ صفين از سپاه خود جدا شد ، و به اتفاق مالك اشتر به آرامى قدم مىزد تا به نقطهء مرتفعى برسند و بر آن قرار گيرند . على اين اشعار را مىخواند : - من على هستم ، بپرسيد تا آگاه شويد و سپس به مبارزه‌ام بياييد و يا پشت كنيد . - شمشيرم نابودكنندهء ( ظالمين ) است ، و نيزه‌ام درخشان ، از ماست پيامبر پاك پاكيزه ، - و از ماست حمزهء نيكومنش و جعفر ، كه با دو بال سبز در بهشت جاودان است . - اين است شير خدا همراه با فخر و مباهات ، و آن است پسر هند مردود دورو و پست و ناميمون . در اين هنگام ، ناگاه بسر بن ارطاة در حالى كه خود را غرق در آهن و زره كرده بود به طورى كه شناخته نمىشد ، ظاهر گرديد ، ندا داد : اى ابو الحسن ! به جنگ با من برخيز ! على عليه السّلام رو به او كرد و آرام با كمال تأنّى از تپه فرود آمد ، همين‌كه نزديك او شد با نيزه به او زد و او را به زمين افكند ولى زره‌اش مانع شد كه نيزه به بدنش برسد . در اين حال بسر خواست ( چون عمرو ) كشف عورت كند تا از حملهء على در امان بماند كه على از او روى برگرداند . وقتى كه بسر به زمين افتاد ، مالك اشتر او را شناخت و به حضرت عرض كرد : يا امير المؤمنين ! اين بسر بن ارطاة ، همان دشمن خدا و تو است . على فرمود : واگذارش كه لعنت خدا بر او باد ! آيا بعد از اين كار زشتش متعرّض او شوم ؟ در اين موقع ، جوانى كه پسر عموى بسر بود به على حمله كرد و گفت : - آيا بسر را به زمين افكندى و حال آنكه من فلان اويم ؟ آيا بزرگى را به زمين افكندى ، و