معاويه گفت : تا اينجا اقرار بود ، حال براى جبران اين خسارتها و خونخواهى چه داريد ؟ ! مروان گفت : تو در مقام جبران و خونخواهى چه پيشنهاد مىكنى ؟ معاويه گفت :
دلم مىخواهد او را با نيزهها پارهپاره نماييد . مروان گفت : اى معاويه ! به خدا سوگند كه تو ياوهسرايى مىكنى ، و يا ما را استهزا مىكنى و به گمانم ما بر تو گران آمدهايم .
ابن عقبه اين اشعار را گفت :
- معاويه پسر حرب به ما مىگويد : آيا براى خونخواهى ، داوطلبى نيست ؟
- كه با قدرت راه بر على ببندد و او را از پاى درآورد ؟ !
- به او گفتم : آيا كار را به بازى گرفتهاى ، اى پسر هند ؛ گويى تو در ميان ما ، مردى غريب هستى ؟ !
- آيا ما را فريب مىدهى كه گرفتار مار خطرناك دامنهء صحرا شويم كه اگر گزيد ، ديگر براى آن دوا و شفايى نيست .
- اين كفتار كيست كه در دامنهء دشت به جنبش درآيد و حال آنكه ، شيرى مهيب به سوى او حملهور است .
- به ضعيفترين حيلهها ما با او روبرو شويم ، در حالى كه روبرو شدن با او عجيب است .
- هركس خواهان ملاقات او در ميدان جنگ شد ، مرگ نزديك او قرار مىگيرد .
- جز عمرو كه عورت او نجاتش داد در حالى كه قلب او هراسان بود .
- گويى هرگروهى كه در ميدان رزم با او روبرو شوند ، ديگر دل ندارد .
- مانند عمرو ، اى پسر معاويهء پسر حرب ، اين گمان من نيست ، به زودى عيب و عارها او را فرا مىگيرد .
- على او را به ميدان نبرد دعوت كرد ، و او هم شنيد ولى از ترس ، جوابى نداد .
عمرو بن عاص خشمناك شد و گفت : اگر وليد راست مىگويد خودش با على روبرو شود ، يا در جايى قرار گيرد كه صداى او را بشنود ، و اين اشعار را سرود : « 1 »
هامش
( 1 ) . مصدر اين شعر : كتاب صفين 222 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 2 / 110 ؛ تذكره ، سبط بن جوزى 51 .