ابن ابى وقاص ، اين بشارت را به او ( عمرو ) داد . « 1 »
همو گويد : چون امير المؤمنين على عليه السّلام ضربت خورد ، سفيان بشارت به نزد معاويه و عمرو بن عاص برد ، سپس معاويه اين اشعار را به عمرو نوشت :
مرگ بزرگى از نسل لوىّ بن غالب ترا نگاه داشت در حالى كه اسباب و وسايل مرگ بسيار است .
پس اى عمرو آرام باش ، تو به او از ديگر مردان خويش نزديكترى ، در حالى كه شمشير مرداى از فرزند بزرگ مكّه ، آلوده به خون شد .
تو نجات يافتى در حالى كه ديگرى از خوارج چون مرادى مرا با شمشير مىزند و سرانجام به ضرر خودش تمام مىشود و تو در مصر جايگاه خود مانند آهوى سرگردان نغمهسرايى مىكنى . « 2 »
اين است روحيهء اين مرد ( عمرو ) و واقعيت امر و داد و ستدى كه به زيان خود نمود و اين است بضاعت ناچيز او در دين ؛ آن هم دينى كه واقعيتش جز الحاد و كفر نيست . و در دلشان جز نفاق و دودلى نيست ؟ ! اگر چنين نبود به چنين معامله و سازشى قانع نمىشد در حالى كه موضوع سازش و بهاى آن را به خوبى مىشناخت و سابقهء امير المؤمنين عليه السّلام و برترى و خويشاوندى او را ( با رسول خدا ) مىدانست و مىگفت :
اگر على بن ابى طالب عليه السّلام خلافت را دريابد ، جز اين نيست كه حق را از لوث و كثافت باطل ، پاك و منزّه خواهد ساخت و با اين حال ، نسبت به آن حضرت ابراز دشمنى و كينه مىنمود و مىگفت :
نارواتر و ناگوارتر كسى كه عهدهدار خلافت شود در نزد من على است .
او اعتراف به حق داشت ولى قيام به خلاف آن مىنمود ؛ او جايگاه صالح براى خلافت را مىشناخت ولى به پيروى از هواى نفس مىگفت : ما فقط دنيا را خواستهايم و بر همين مبنا ، دين خود را به بهاى ناچيزى ( امارت مصر و توابع آن ) به معاويه فروخت و مردم را بر عليه امامى وادار مىكرد كه طهارت و پاكى او نصّ كتاب الهى است و به كشتن
هامش
( 1 ) . تاريخ ، ابن عساكر : 4 / 113 .
( 2 ) . تاريخ ، ابن عساكر : 6 / 181 .