دشنام مىدهى ؟ و حال آنكه من به تو دشنامى ندادهام ! عمار گفت : تو به چه چيز دشنامم مىدهى ؟ آيا مىتوانى بگويى كه من نافرمانى خدا و رسولش را كردهام ؟ عمرو گفت : در تو ، موجبات ديگرى جز اينكه گفتى هست . عمار گفت : بزرگوار كسى است ، كه خدا او را گرامى داشته باشد ؛ من پست بودم خدا مرا بلند كرد ؛ برده و مملوك بودم ، خدا مرا آزاد ساخت ؛ ناتوان بودم خداوند مرا نيرو بخشيد ؛ فقير و بىچيز بودم خدا مرا غنى و ثروتمند گردانيد . عمرو گفت : نظر تو در امر كشته شدن عثمان چيست ؟ عمار گفت : او براى شما بدىها را فتح باب نمود . عمرو گفت : على او را كشت ؟ عمار گفت : نه ، بلكه خداى على او را كشت .
نصر بن مزاحم در حديثى روايت كرده است : چون در جنگ صفين ، عمار بن ياسر رحمه اللّه ، به عمرو بن عاص نزديك شد ، به عمرو گفت : دين خود را به حكومت مصر فروختى ؟ ! هلاكت بر تو باد ! از مدتى پيش ، تو اسلام را كج پنداشتى . « 1 »
سبط بن جوزى اين حديث را روايت كرده و اين جمله را اضافه دارد : سوگند به خدا ، قصد تو و تصميم دشمن خدا و زادهء دشمن خدا ( مقصود معاويه است ) از اينكه خون عثمان را دستاويز نموديد ؛ اين بوده كه به دنيا برسيد . « 2 »
16 - ابو نوح حميرى و عمرو
ابو نوح حميرى كلاعى ، در روز صفين به اتفاق ذو الكلاع نزد عمرو بن عاص آمدند .
در آن موقع عمرو پيش معاويه بود ، و مردم دور آنها جمع شده بودند و عبد اللّه بن عمر ، مردم را تحريص به جنگ مىنمود . آن دو همينكه در آن مجلس ايستادند ، ذو الكلاع به عمرو گفت : اى ابا عبد اللّه ! آيا مايلى با مردى خيرانديش ، عاقل و مهربان روبرو شوى كه از عمار بن ياسر به تو خبر دهد و دروغ نگويد ؟ عمرو گفت : او كيست ؟ ذو الكلاع گفت :
پسر عموى من ، از اهل كوفه است . عمرو نگاهى به او كرد و گفت : سيماى ابو تراب را در تو مىبينم ! ابو نوح در جواب گفت : بر من سيماى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و ياران او نمايان است و در
هامش
( 1 ) . كتاب صفين 165 .
( 2 ) . تذكره ، سبط بن جوزى 53 .