- عبد اللّه ( پسر عمرو ) ، همين رأى و نظر را به من گفته و در من مؤثر واقع شد ؛ اگر موانع ( طمع و هواى نفس ) مرا از اين نظر جدا نكند !
- و محمّد ( فرزند ديگر عمرو ) با او در اين رأى مخالف بود . و من خود در تشخيص واقعيات ، محكم و استوار مىباشم .
در اين هنگام عبد اللّه گفت : شيخ رفت ( كنايه از اينكه عمرو به معاويه پيوست ) .
و يعقوبى نوشته : شيخ بر پاشنههاى پاى خود بول كرد و دين خود را به دنيا فروخت ؛ صبحدم ، عمرو ، وردان غلام خود را طلبيد ؛ وى غلامى زيرك و آزموده بود . پس از حضور غلام ، عمرو چندين بار به او امر و نهى كرد ، وردان بار سفر را بگشا ، وردان بار سفر را ببند و . . . . وردان به او گفت : اى ابا عبد اللّه ! گوئى عقل خود را از دست دادهاى ! مىخواهى آنچه در دل دارى به تو بگويم ؟ عمرو گفت : واى بر تو بگو ، گفت : دنيا و آخرت در قلب تو به مبارزه و نبرد برخاستهاند . با خود مىگويى : اگر با على بيعت كنم به آخرت رسيدهام ، ولى از دنيا نصيبى ندارم ، ولى آخرت محروميت دنيايم را جبران مىكند . ولى با معاويه دنيا هست و از آخرت بىنصيب مىمانم امّا بهرهء دنيا محروميت آخرت را جبران نمىكند ؛ اكنون تو بين اين دو فكر در ترديدى و نمىدانى كدام را بپذيرى . عمرو گفت : قسم به خدا كه خطا نرفتهاى ، راست پنداشتهاى كه حال من چنين است ، مىخواهم بدانم نظر تو در اين امر چيست ؟ وردان گفت : نظر من اين است كه تو كناره گيرى و در خانه بمانى ، اگر اهل دين غلبه يافتند ، تو در پناه دين آنها زندگى مىكنى ؛ و اگر اهل دنيا غالب شدند ، از وجود تو در امر دنياشان بىنياز نيستند . عمرو گفت : اكنون اين راه را به من پيشنهاد مىكنى كه قوم عرب آگاه شدهاند من به طرف معاويه رهسپارم ؟
و هنگام عزيمت ، اين اشعار را مىخواند :
- وردان ! خدا ترا و زيريت را نابود سازد ، چه ، به جان تو قسم كه آنچه در دل من بود ، آشكار ساختى .
- هنگامى كه دنيا به من رو نماياند ، من نيز از روى حرص و آز به او روى نمودم .
- نفوس مختلفند ، بعضى خود را از آلودگى دنيا حفظ مىكنند و بعضى ديگر دنيا آنها را
الغدير ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٠٧