- ولى هنوز به قالب بشرى درنيامده بودى و نه به صورت گوشت و خون ،
- بلكه هستهء وجودى تو از نسلها مىگذشت و از اصلاب عبور مىكرد ،
- تا به صحنهء وجود آمدى و جهان هستى را روشن نمودى .
- ما در پرتو روشنائيت راه صلاح و رشد عقلى خود را مىسپاريم . « 1 »
و هنگامى كه عمرو بن سالم بر پيغمبر وارد شد و شعر خود را خواند حضرت فرمود :
حقّا كه ما را يارى نمودى ، خدا يار تو باشد . شعر او چنين شروع مىشود :
- پروردگارا ! من با محمّد ، سوگند پدران خود را با پدر پيشين او خاطرنشان ساختم ،
- و اينكه ما فرزندان توئيم و به اسلام گرائيده و از تو دستبردار نيستيم .
- خداوندا ! محمّد را يارى كن و بندگانت را به يارى او فرست . « 2 »
ابو ليلى نابغهء جعدى را مىنگريم ، كه بر پيغمبر وارد مىشود و دويست بيت شعرى كه در مدح حضرت سروده بود ، مىخواند . پيغمبر مسرور گشته دعايش مىكند كه دهانت خورد مباد . اول شعر او اينست :
- اى دوست من ! لحظهاى خشم را فرو خوابانده و در كنارى آرام گير ،
- در مقابل حوادث و بازيهاى دهر مىخواهيد زبان به ملامت باز كنيد يا با اخلاق بزرگمنشانه درگذريد .
قسمت ديگر از شعرش كه در حضور پيغمبر سرود اين قطعه است :
- به خدمت رسول خدا شتافتم ، هنگامى كه چراغ هدايت بشر را به يك دست و به دست ديگرش قرآن بود كه چون ستارهاى تابناك مىدرخشيد .
- من و هركه با من بود ، چنان در گرايش شديم كه طلوع و غروب ستاره سهيل را نفهميديم .
- همهء سعيم اين است كه پرهيزگار شوم ، چه از آتش سوزان ترسانم .
تا اينكه به اين شعر رسيد :
هامش
( 1 ) . مستدرك حاكم : 3 / 327 ؛ اسد الغابة : 1 / 119 .
( 2 ) . تاريخ طبرى : 3 / 111 ؛ اسد الغابة : 4 / 104 .