قيس در جواب نوشت :
پس از ثناى پروردگار ، همانا تو بت و بتزاده هستى از روى اكراه و به زور وارد اسلام گشتى و بااختيار دست از آن برداشته و از دين خارج گشتى چيزى بر ايمانت نگذشت و چندان سابقهدار نيستى و از آن طرف نفاق و كينهتوزى تو تازگى ندارد ، آرى پدرم كمان خود را زه كرد و به هدف تيراندازى كرد ، ولى كسى بر او حمله برد و او را از پاى درآورد كه هرگز به خاك پاى او نمىرسيد و هيچ لياقت و عرضهاى نداشت . ما ياران همان دينى هستيم كه تو از آن خارج شدهاى و با دينى كه تو وارد آن گشتهاى دشمنيم ، و السّلام « 1 » .
و عبارت جاحظ چنين است : قيس به معاويه نوشت : اى بت ! و اى بتزاده ! به من نامه مىنويسى و از من مىخواهى كه از على جدا شوم و به طاعت تو سر بگذارم و از اينكه اصحاب او از دورش متفرق شده و به تو پيوستهاند مرا مىترسانى ، سوگند به آن خداوندى كه جز او معبودى نيست ، اگر براى او جز من كسى باقى نماند و براى من هم جز او كسى باقى نماند ، مادامى كه تو در جنگ اويى با تو مسالمت نخواهم كرد و تا هنگامى كه با او دشمنى مىورزى به فرمانت تن نخواهم داد . من دشمن خدا را بر دوست خدا و حزب شيطان را بر حزب خدا انتخاب نمىكنم ، و السّلام « 2 » .
يك نامهء ساختگى :
معاويه از قيس و پيرويش مأيوس شد و اين امر بر او گران آمد كه قيس با على باشد و از طرفى دورانديشى و دليرى او را به خوبى مىدانست و هرحيلهاى كه براى دور نمودن او از على عليه السّلام به كار برد سودى نبخشيد ، ناچار به مردم شام به دروغ گفت : قيس با شما همداستان و همعقيده شده است ، او را به خير دعا كنيد و دشنامش مدهيد و مردم را از نبرد با او بازداريد او از پيروان ماست و نامههايش كه شامل خيرانديشىهاى نهانى اوست به ما رسيد ، مگر نمىبينيد كه با برادران شما ( از اهل خربتا ) كه در نزد اويند
هامش
( 1 ) . كامل ، مبرد : 1 / 309 ؛ البيان و التبين : 2 / 68 ؛ تاريخ ، يعقوبى : 2 / 163 ؛ عيون الاخبار ، ابن قتيبه : 2 / 213 ؛ مروج الذهب : 2 / 62 ؛ مناقب ، خوارزمى 173 ؛ شرح ، ابن ابى الحديد : 4 / 15 .
( 2 ) . تاج ، جاحظ 109 .