گرفت در بالاى منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على را لعن كند . به دو گفته شد : در اين شهر سعد بن ابى وقاص است ، و گمان نمىكنيم كه او بدين عمل راضى باشد كسى به سوى او بفرست ببين عقيدهء او در اين زمينه چيست ؟
معاويه كسى را به سوى سعد فرستاد ، تا ببيند نظر سعد دربارهء لعن على عليه السّلام چيست .
سعد جواب فرستاد : اگر اين كار انجام گيرد من از مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خارج مىشوم و ديگر قدم به مسجد نمىگذارم لذا معاويه از لعن على عليه السّلام خوددارى كرد تا اينكه سعد مرد و به هنگام مرگ سعد بود كه معاويه على عليه السّلام را در منبر رسول لعن نمود و به كارگزارانش در شهرها نوشت كه على را در منابر لعن كنند و چنين كردند .
امّ سلمه زن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نامهاى به معاويه نوشت كه شما خدا و رسول خدا را در منابر لعن مىكنيد چه ، شما على و دوستدار او را لعن مىكنيد و به حق گواهى مىدهم كه خدا و رسولش على را دوست دارند . ولى معاويه به نامه و گفتار امّ سلمه اعتنايى نكرد ! ! « 1 »
جاحظ در كتاب خود الردّ على الامامية گويد : معاويه در آخر خطبهء خود مىگفت :
همانا ابو تراب ، ( على ) ملحد شده و ( مردم را ) از راه تو بازداشته است ؛ او را لعنت فرست لعنى پيوسته و شديد و او را به شكنجهء سخت عذاب نما . و سپس اين فراز از خطبه را ، به نقاط مختلف كشور اسلامى فرستاد و تا زمان عمر بن عبد العزيز بر همهء منابر آشكارا گفته مىشد . گروهى از بنىاميه به معاويه گفتند : اى امير المؤمنين ! تو به آنچه آرزو داشتى ( سلطنت ) رسيدى ؛ چه بهتر كه ديگر دست از اين مرد بردارى ، و لعنش نگويى ! معاويه در جواب گفت : نه به خدا قسم چندان به اين عمل ادامه مىدهم تا كودكان با اين روش بزرگ شوند و بزرگسالان با اين خوى و منش به پيرى برسند و تا ديگر كسى فضيلتى دربارهء على ذكر نكند . اين داستان را ابن ابى الحديد آورده است « 2 » .
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار بنا بر آنچه در ذهن ياد دارم ، و حافط سيوطى گويند :
در زمان بنى اميّه ( در نقاط مختلف كشور اسلامى ) بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه بنا به سنت ناميمون معاويه ، علىّ بن ابى طالب بر همهء اين منابر لعن مىشد . علّامهء
هامش
( 1 ) . عقد الفريد : 2 / 300 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغة : 1 / 356 .