از قضا سركنگبين صفرا فزود * روغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت * آب آتش را مدد شد همچو نفت
سستى دل شد فزون و خواب كم * سوزش چشم و دل پردرد و غم
شربت و ادويه و اسباب او * از طبيبان ريخت يكسر آبرو
لذا پس از مأيوس شدن طبيبان از درمان كنيزك و پزشكى تمام شد حكيمى درد كنيزك را درمىيابد و به درمان او همت مىگمارد :
آن حكيم مهربان چون راز يافت * صورت رنج كنيزك بازيافت
حكيم گفت جوان زرگر را حاضر سازند :
مرد زرگر را بخوان زان شهر دور * بازر و خلعت بده او را غرور
چون ببيند سيم و زر آن بينوا * بهر زر گردد ز خان و مان جدا
زر خرد را واله و شيدا كند * خاصه مفلس را كه خوش رسوا كند
و حكيم به تدريج زرگر مفتون دنيا را شربتى مسموم مىخوراند :
بعد از بهر او شربت بساخت * تا بخورد و پيش دختر مىگداخت
چونكه زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندكاندك در دل او سرد شد
عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود
يعنى مولوى نشان داد كه « ذات زرگر » معشوق دخترك نيست بلكه برخى اوصاف بدنى او دل او را فريفته است لذا وقتى چهرهاش زرد شد و رنجور بدن گشت ، گرايش زن نيز فرونشست . پس از آن مولوى معشوقى را شايسته عشقورزى مىداند كه افولناپذير و زوالنابردار باشد كه البته چنين معشوقى دنيايى نيست :
عشق آن زنده گزين كو باقى است * وز شراب جانفزاى ساقى است
عشق آن بگزين كه جمله انبياء * يافتند از عشق او كار و كيا
پس عشقهاى كاذب ( شهوت ) داراى چند خصوصيت است : 1 . جسمانى و اين جهانى است 2 . زوالپذير و تبديلشونده ، متغير و فنايابنده است 3 . جزيى است