آن بود كه ما به او محتاج بوديم ، او به ما مشتاق بود . » « 1 »
اينست كه حافظ در بيتى ديگر مىسرايد :
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است * چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد . « 2 »
عاشق كجا و معشوق كجا ؟ ! عاشق ، فقر على الاطلاق و معشوق غنى على الاطلاق .
پس فرق ميان عاشق و معشوق بسيار است كه :
يا أَيُّهَا النَّاسُ ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ
« 3 » كه اگر معشوق عاشق را به مشاهده جمالش بهرهمند نمىسازد ، بدين جهت است كه خود را فقير نمىبيند . پس اى عاشقان ! هرچه را گمان مىكنيد از شماست ، به پيش او بريزيد و ايثار نماييد تا به ديدارش نائل آئيد . « ناز » دوست براى آن است كه شما از خود ، و آنچه از خود مىدانيد ، بيرون شده و نياز كنيد . با چنين كارى شما را وصال ميسر خواهد شد . . . » « 4 »
چه خوش حافظ شيرازى « راز فقر وجودى » ، سرّ نياز ذاتى انسان و رقيقه بودن انسان از حقيقت الهى را فاش كرده و رمز سلوك معنوى و فتح مقامات معرفتى و ذوقى را ارائه دادهاند آنجا كه آن عندليب گلزار وحى و بلبل سخن آموخته از فيض گل قرآن سرودهاند :
المنه لله كه در ميكده باز است * وين سوخته را بر در او روى نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستى * و آن مىكه در آنجاست ، حقيقت نه مجاز است
از وى همه مستى و غرور است و تكبر * وز ما همه بيچارگى و فقر و نياز است « 5 »
هامش
( 1 ) . سعادتپرور ، 1380 ، جمال آفتاب ، ج 3 ، ص 228 .
( 2 ) . حافظ ، همان ، غزل 251 .
( 3 ) . فاطر ، 15 .
( 4 ) . سعادتپرور ، همان ، ج 5 ، ص 91 - 90 .
( 5 ) . حافظ ، همان ، غزل 110 .