يستغنوا عنه بغيره . . . » « 1 » . الف ) فقر و غنى از اوصاف ذاتى انسان و خدا هستند كه هرگز از آنها سلب نخواهند شد يعنى « خدا غنى است » و « انسان فقر است » دو قضيهاى هستند كه محمول آنها از ذات و هويت موضوع انها انتزاع شده و بر آنها حمل گشته است و . . .
ب ) خدا غنى بالذات است و انسان فقر بالذات است كه بسوى غنى در حركت است و « مستغنى » مىشود اما « غنى » تكرار نمىگردد چه اينكه دائما استغناطلب است و اين معناى عرشى را از راه برهان يقينى يا جذبه و سلوك مىتواند دريابد كه به تعبير صاحب گلشنراز :
دلش با نور حق همراز گردد * وز آن راهى كه امد بازگردد
ز جذبه يا ز برهان يقينى * رهى يابد به ايمان يقينى « 2 »
حال اگر به زبان حكمت و فلسفه بخواهيم ربط ممكن به واجب و معلول به علت را جستجو نمائيم تا جستارى فلسفى در اين عرصه و ساحت داشته باشيم مىگوئيم كه امكان ، امكان وجودى است نه مفهومى و ماهوى و ربط معلول به علت ربط وجودى و انفسى است يعنى معلول عين الربط به علتش و بلكه شأنى و ظهورى از آن خواهد بود تا مقوله ربط محض و تشأن و ظهور مطرح گردد و محمل حكمى در تفسير ارتباط ممكن و معلول به واجب و علتش قرار گيرد كه در اين زمينه استاد جوادى آملى مىنويسند : ( از طريق تفسير حديث من عرف نفسه فقد عرف ربه ) « 3 » :
« شناخت خدا از طريق معرفت نفس به نحو برهان « انّ » است يا به نحو برهان « لمّ » ؟
طبق بيان مشهور و مطابق با حكمت و كلام رايج به نحو برهان « انّ » و پى بردن از معلول به علت است ؛ نفس معلول خداست و شناخت اين معلول ، شناخت خدا را در پى دارد . ولى مطابق حكمت متعاليه ، اين معرفت به نحو برهان « لمّ » و پى بردن از علت
هامش
( 1 ) . طباطبائى ، همان ، ج 17 ، ص 33 .
( 2 ) . شبسترى ، گلشنراز ، 1367 ، ص 15 .
( 3 ) . توحيد صدوق ، ص 58 باب 2 ، ج 15 .