او را ندا كند و او اين را . و كلمه « اصباح » كه مصدر اسم فاعل « مصبحين » است ، به معناى داخل در صبح شدن است . و كلمه « صارمين » از ماده « صرم » است كه به معناى چيدن ميوه از درخت است ، و مراد از اين كلمه در آيه ، خود چيدن نيست بلكه اراده چيدن است . و جمله « فتنادوا مصبحين » به معناى اين است كه چون داخل صبح شدند يكديگر را به قصد رفتن به باغ و چيدن ميوه صدا كردند . و كلمه « حرث » به معناى زرع ، و نيز به معناى درخت است . و كلمه « خفت » كه مصدر « تخافت » باب تفاعل آن است ، به معناى كتمان و پنهان كردن چيزى است ، و كلمه « حرد » به معناى منع و كلمه « قادرين » از ماده « قدر » است كه به معناى تقدير و اندازه گيرى است .
و معناى آيه اين است كه « فتنادوا » يكديگر را صدا زدند ، « مصبحين » در حالى كه داشتند داخل صبح مىشدند * ( « أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ » ) * - اين جمله نداى طرفينى را معنا مىكند ، و مىفهماند كه در ندا چه مىگفتند ؟ - مىگفتند : صبح شد برخيزيد به سوى باغ خود روان شويد ، و بنا بر اين كلمه « اغدوا » كه صيغه امر و به معناى صبح زود به طرف كار و كسب رفتن است ، متضمن معناى « اقبلوا - روى آوريد » نيز هست ، و به همين جهت بود كه با حرف « على » متعدى شده ، و گرنه با حرف « الى » متعدى مىشد - هم چنان كه زمخشرى نيز به اين نكته اشاره كرده است - « 1 » * ( « إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ » ) * يعنى اگر قصد و تصميم بر صرم و چيدن ميوه داريد .
* ( « فَانْطَلَقُوا » ) * - يعنى روانه شدند و به سوى باغشان رفتند ، * ( « وَهُمْ يَتَخافَتُونَ » ) * در حالى كه به طور آهسته و مخفيانه با يكديگر مشورت مىكردند ، و مىگفتند : * ( « أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ » ) * ، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفى بداريد ، تا فقرا و مساكين خبردار نشوند ، و گرنه آنها هم داخل باغ مىشوند ، و ناچارتان مىكنند سهمى از ميوه ها را به آنان اختصاص دهيد ، « و غدوا » صبح زود به طرف باغ روان شدند ، « على حرد » در حالى كه قرارشان بر اين بود كه مسكينان را منع كنند ، « قادرين » ، در دلهاى خود چنين فرض و تقدير مىكردند كه به زودى ميوه ها را خواهند چيد ، و حتى يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد .
* ( « فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ » ) * ولى همين كه باغ را بدان وضع مشاهده كردند ، و ديدند كه چون صريم شده ، و طائفى
هامش
( 1 ) تفسير كشاف ، ج 4 ، ص 590 .