تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
خوانده » از باب استعاره است ، خواسته است از محكمى بافت آن خبر داده باشد « 1 » . * ( « مُتَّكِئِينَ عَلَيْها » ) * - اين دو جمله دو تا حال براى ضميرى است كه به مقربين بر مىگردد و مرجع ضمير « عليها » كلمه « سرر » است ، و معنايش اين است كه : مقربين بر تختهاى بافته اى قرار دارند ، در حالى كه بر آنها تكيه كرده‌اند ، و در حالى كه رو به روى هم نشسته‌اند . ممكن هم هست جمله اول حال براى مقربين و جمله دوم حال براى ضمير جمله اول باشد ، كه در اين صورت معنا چنين مىشود : مقربين در حالى بر تختهاى بافته اى قرار دارند كه بر آن تكيه كرده‌اند ، و در حالى بر آن تكيه كرده‌اند كه رو به روى هم نشسته‌اند ، و اما اينكه رو به روى هم نشستن چه معنا دارد ؟ بايد گفت معناى تحت اللفظى آن منظور نيست ، بلكه كنايه از نهايت درجه انس و حسن معاشرت و صفاى باطن ايشانست ، مىخواهد بفرمايد : مقربين به پشت سر يكديگر نظر نمىكنند ، و پشت سر آنان عيبگويى ندارند ، غيبت نمىكنند ، بلكه هر چه دارند رو به روى هم مىگويند . « * ( يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ ) * » كلمه « ولدان » جمع ولد - فرزند - است ، و طواف كردن پسرانى بهشتى بر پيرامون مقربين كنايه است از حسن خدمتگزارى آنان ، و كلمه « مخلدون » اسم مفعول از باب تفعيل از ماده خلود است ، كه به معناى دوام است ، يعنى پسرانى بهشتى به آنان خدمت مىكنند كه تا ابد به همان قيافه پسرى و جوانى باقيند ، و گذشت زمان اثرى در آنان نمىگذارد . بعضى « 2 » از مفسرين گفته‌اند : مخلدون از ماده « خلد » - به فتحه خاء و لام - است كه به معناى گوشواره است و مراد اين است كه خدمتكاران نامبرده گوشواره بگوشند . * ( « بِأَكْوابٍ وَأَبارِيقَ وَكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ » ) * كلمه « اكواب » جمع كوب است ، كه در عرب به معناى ظرفى است كه نه دسته داشته باشد و نه لوله به خلاف اباريق كه جمع ابريق است و به معناى ظرفى است كه هم دسته دارد ، و هم لوله ، و در فارسى به آن آفتابه مىگويند . و بعضى « 3 » گفته‌اند : ابريق به معناى ظرفى است كه تنها لوله داشته باشد . و كلمه « كاس » همان كاسه فارسى است . بعضى « 4 » از مفسرين در پاسخ از اين سؤال كه چرا اكواب و اباريق را جمع آورد ، و در
هامش
( 1 ) در عرب معمول است كه كف نيمكتها را با ليف خرما مىبافند ، هم چنان كه در غير عرب آن را از سيم مىبافند ، و نامش را تخت فنرى مىگذارند « مترجم » . ( 2 و 3 و 4 ) روح المعانى ، ج 27 ، ص 136 .