مىگويند : فلانى در ميهمانىاش الوانى از طعام و ميوه حاضر كرده بود . پس در حقيقت تعبير به « الوان » تعبيرى است كنايه اى . ولى جمله * ( « وَمِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ » ) * تا اندازه اى وجه اول را تاييد مىكند كه مراد خود رنگها باشد نه طعم و خاصيت ، چون در كوه ها اختلاف انواع نيست تنها اختلاف الوان است .
و در جمله * ( « فَأَخْرَجْنا بِه . . . » ) * التفاتى از غيبت ( خدا از آسمان آبى فرو فرستاد ) ، به تكلم ( پس به وسيله آن ميوه هايى بيرون كرديم ) ، به كار رفته . و بعضى « 1 » از مفسرين در وجه آن گفتهاند : « اين التفات بدان جهت بوده كه كمال اعتناى به اين عمل را برساند ، چون از نظر صنع بسيار بديع و حيرتانگيز است ، و از كمال قدرت و حكمت صانعش خبر مىدهد » .
نظير اين وجه در جمله قبلى هم كه مىفرمود : « إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً » مىآيد . و اما التفاتى كه در آيه قبل از آن مىفرمود : * ( « ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ » ) * بعيد نيست وجهش اين باشد كه خواسته باشد با اين التفات بفهماند امر كفار به دست خود من است ، و بين من و ايشان احدى نمىتواند حائل شود . پس كسى نمىتواند شفاعت و يا يارى آنان كند ، و در نتيجه از عذاب من نجات يابند .
* ( « وَمِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَغَرابِيبُ سُودٌ » ) * - كلمه « جدد » - به ضمه جيم و فتحه دال - جمع جده - به ضمه جيم - است ، كه به معناى جاده و راه است . و دو كلمه « بيض » و « حمر » جمع « ابيض » و « احمر » به معناى سفيد و سرخ است . و ظاهرا كلمه « مختلف » صفت جدد ، و كلمه « الوانها » فاعل « مختلف » است ، چون - به قول بعضى « 2 » - اگر جمله مبتدا و خبر بود ، مىفرمود : « مختلفة الوانها » . و كلمه « غرابيب » جمع « غريب » به معناى سياهى شديد است ، و غراب ( كلاغ سياه ) را هم به همين جهت غراب مىگويند . و كلمه « سود » بدل و يا عطف بيان است براى غرابيب .
و معناى آيه اين است كه : « آيا نمىبينى كه در بعضى از كوه ها راههايى سفيد و سرخ و سياه ، و با رنگهاى مختلف هست ؟ » و مراد از اين راهها ، يا راههايى است كه در كوه ها قرار دارد و داراى الوانى مختلف است ، و يا مراد خود كوه ها است ، كه به صورت خطوطى كشيده شده در روى كره زمين قرار دارد ، بعضى از اين سلسله جبال به رنگ سفيدند ، بعضى سرخ ، بعضى سياه ، و بعضى ديگر چند رنگ هستند .
هامش
( 1 و 2 ) تفسير روح المعانى ، ج 22 ، ص 189 .