تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
دليل بر اينكه بايد كلام داوود ( ع ) را فرضى گرفت ، اين است كه عقل و نقل حكم مىكنند بر اينكه انبياء ( ع ) به عصمت خدايى معصوم از گناه و خطا هستند . چه گناه بزرگ و چه كوچك . علاوه بر اين ، خداى سبحان در خصوص داوود ( ع ) قبلا تصريح كرده بود به اينكه حكمت و فصل خطابش داده و چنين مقامى با خطاى در حكم نمىسازد . * ( « وَإِنَّ لَه عِنْدَنا لَزُلْفى وَحُسْنَ مَآبٍ » ) * كلمه « زلفى » و « زلفه » به معناى مقام و منزلت است . و كلمه « ماب » به معناى مرجع است و كلمه « زلفى » و « ماب » را نكره ( يعنى بدون الف و لام ) آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت كند . و بقيه الفاظ آيه روشن است .
* ( « يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ . . . » ) * ظاهرا در اين كلام ، كلمه « قلنا » در تقدير است ، و تقدير آن « فغفرنا له و قلنا يا داود . . . » است . و ظاهر كلمه « خلافت » اين است كه : مراد از آن خلافت خدايى است ، و در نتيجه با خلافتى كه در آيه « وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً » « 1 » آمده منطبق است ، و يكى از شؤون خلافت اين است كه : صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد ، و آينده صفات او باشد . كار او را بكند . پس در نتيجه خليفه خدا در زمين بايد متخلق به اخلاق خدا باشد ، و آنچه خدا اراده مىكند او اراده كند ، و آنچه خدا حكم مىكند او همان را حكم كند و چون خدا همواره به حق حكم مىكند « وَاللَّه يَقْضِي بِالْحَقِّ » او نيز جز به حق حكم نكند و جز راه خدا راهى نرود ، و از آن راه تجاوز و تعدى نكند . و به همين جهت است كه مىبينيم در آيه مورد بحث با آوردن « فا » بر سر جمله * ( « فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ » ) * حكم به حق كردن را نتيجه و فرع آن خلافت قرار داده ، و اين خود مؤيد آن است كه مراد از « جعل خلافت » اين نيست كه شانيت و مقام خلافت به او داده باشد ، بلكه مراد اين است كه شانيتى را كه به حكم آيه * ( « وَآتَيْناه الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطابِ » ) * قبلا به او داده بود ، به فعليت برساند ، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد . بعضى از مفسرين « 2 » گفته‌اند : مراد از « خلافت » جانشينى براى انبياى قبل است ، و
هامش
( 1 ) به ياد آور آن گاه كه پروردگار تو به ملائكه فرمود من در زمين خليفه مىگمارم . سوره بقره ، آيه 30 . ( 2 ) تفسير فخر رازى ، ج 26 ، ص 199 .