تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
2 - در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مىپردازيم ، داستان يونس ( ع ) در چند جاى از عهد قديم به عنوان « يوناه بن امتاى » آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره مىكند . و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس ( ع ) را نياورده‌اند . آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس ( ع ) از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مىكند . او نقل كرده كه : خداى تعالى يونس ( ع ) را امر فرمود تا براى دعوت اهل « نينوى » بدانجا رود . « نينوى » يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود . علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند ، لذا اين ماموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى « ترسيس » فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است . سپس به شهر « يافا » آمد كه هم اكنون نيز « يافا » خوانده مىشود ، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به « ترسيس » ببرد ، او هم اجرتى داد تا به « ترسيس » برود ، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت . پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند ، تا كشتى سبك شود ، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود . و صداى خرنايش بلند شده بود ، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد : چه خبرت هست ؟ كه در چنين هنگامه اى به خواب رفته اى ، برخيز و معبودت را بخوان ، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد ، و ما در اين ورطه هلاك نشويم . بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند : بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست ، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد ، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد ، به او گفتند : مگر تو چه كرده اى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى از كجا مىآيى و به كجا مىروى و از چه تيره اى هستى ؟ گفت : من بنده رب كه إله آسمان و خالق دريا و خشكى است ، هستم ، آن گاه جريان خود را براى آنان نقل كرد ، آنها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى ؟ ! آن گاه گفتند : حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد ؟ گفت : بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد ، چون من مىدانم تمامى ناآرامىهاى دريا به