فارغ شد ، اينك شروع كرده در تفصيل آن خبر اجمالى كه قبلا از معاد داده بود ، و در اين تفصيل كيفيت قيام قيامت و احضار خلق براى حساب و جزا و پاداشى كه به اصحاب جنت مىدهد ، و كيفرى را كه به مجرمين مىدهد ، شرح مىدهد .
* ( « وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ » ) * سخنى است از كفار كه در مقام استهزا گفتهاند ، و منظورشان انكار معاد است ، و شايد به همين جهت اسم اشاره « هذا - اين وعده » آورد كه مخصوص اشاره به نزديك است ، و اينكه گفتند : « اگر راست مىگوييد » خطابشان به رسول خدا ( ص ) و همه مسلمانان است ، چون رسول خدا ( ص ) و مؤمنين زياد داستان روز قيامت را به گوش آنان مىخواندند ، و به كيفر آن روز تهديدشان مىكردند .
كلمه « وعد » به تنهايى « بدون كلمه وعيد » هم به معناى وعده خبر مىآيد و هم به معناى وعده شر . ولى اگر هر دو با هم در كلامى بيايند ، « وعد » به معناى وعده خير ، و « وعيد » به معناى وعده شر خواهد بود .
* ( « ما يَنْظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَخِصِّمُونَ » ) * كلمه « نظر » به معناى انتظار است . و مراد از « صيحه » به شهادت سياق همان نفخه صور اولى است كه وقتى دميده مىشود همه مىميرند ، و اگر صيحه را به « وحدت » وصف كرده ، براى اشاره به اين نكته است كه : امر كفار براى خدا ( جلت عظمته ) بسيار آسان است ، و براى او بيش از يك صيحه كارى ندارد . و كلمه « يخصمون » در اصل « يختصمون » بوده كه مصدر آن اختصام ، به معناى مجادله و مخاصمه است .
و اين آيه شريفه جوابى است از اينكه كفار به عنوان استهزا گفتند : « پس اين وعده كى است ، اگر راست مىگوييد » خداى تعالى هم در اين جمله كفار مسخره كننده را سخريه و استهزا كرده ، و به امر آنان بىاعتنايى نموده .
و معناى آن اين است كه : اينها كه مىگويند « پس اين وعده كى است ؟ » در اين گفتارشان جز يك صيحه را منتظر نيستند ، و اين يك صيحه فرستادنش براى ما آسان است ، نه هزينه اى دارد و نه زحمتى ، صيحه اى كه وقتى ايشان را بگيرد ديگر راه گريز و نجاتى برايشان نمىگذارد ، بلكه ايشان را در حالى مىگيرد كه كاملا از آن غافلند ، و در بين خود مشغول مخاصمه مىباشند .
* ( « فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَلا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ » ) * يعنى نتيجه چنين صيحه اى كه به ناگهانى مىرسد و مهلتشان نمىدهد ، اين است
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٤٥