( ع ) روايت كرده كه در حديثى طولانى فرمود : مردى از اقصاى شهر دوان دوان آمد ، و گفت : اى موسى درباريان در مشورتند كه تو را به قتل برسانند ، پس بى درنگ بيرون شو ، كه من از خيرخواهان توام ، پس موسى ترسناك و انديشناك از مصر بيرون شد ، و بدون اينكه مركبى و حيوانى و خادمى با خود بردارد ، پستىها و بلنديهاى زمين را پشت سر گذاشت ، تا به سرزمين مدين رسيد ، در آنجا به درختى رسيد ، و ديد كه در زير آن ، چاهى است ، و مردمى پيرامون چاه هستند ، و آب مىكشند ، و دو دختر ضعيف هم ديد كه با خود رمه اى گوسفند دارند ، پرسيد شما چرا ايستادهايد ؟ گفتند ، پدر ما پيرى سالخورده است و ما دو دختر ناتوانيم ، نمىتوانيم با اين مردان بر سر نوبت در بيفتيم ، منتظريم تا آنان از آب كشيدن فارغ شوند ، ما مشغول شويم . موسى دلش به حال آن دو دختر بسوخت ، پس دلو را از آنان گرفت و به آن دو گفت گوسفندانتان را نزديك بياوريد ، پس همه آنها را سيراب كرد ، دختران همان صبح زود كه آمده بودند ، برگشتند ، در حالى كه هنوز مردان برنگشته بودند .
موسى سپس به زير درخت رفت ، و در آنجا نشست ، و گفت : پروردگارا من بدانچه كه به من از خير نازل كرده اى محتاجم . و روايت كرده كه : اين را وقتى گفت كه حتى به نيم دانه خرما هم محتاج بود ، از سوى ديگر وقتى دختران نزد پدر برگشتند از آن دو پرسيد امروز چطور به اين زودى برگشتيد ؟ گفتند بر سر چاه مردى صالح ديديم ، كه دلش به حال ما سوخت ، و برايمان آب كشيد ، پدر به يكى از دختران خود گفت ، برو آن مرد را نزد من آور ، يكى از آن دو دختر با حالت شرم و حيا نزد آن جناب آمد ، گفت پدرم تو را مىخواند تا مزد آب كشيدن تو را به تو بدهد .
روايت كرده كه : موسى به دختر گفت راه را به من نشان بده ، خودت از پشت سرم بيا ، براى اينكه ما دودمان يعقوب به پشت زنان نگاه نمىكنيم ، پس وقتى نزد شعيب آمد و ماجراى خود را به دو گفت شعيب گفت مترس كه از شر مردم ستمكار نجات يافتى .
آن گاه گفت : من مىخواهم يكى از اين دو دختر را به عقد تو درآورم ، به شرط اينكه تو هم هشت سال ، خودت را اجير من كنى ، اگر اين مدت را به ده سال رساندى اختيار با خود تو است پس روايت فرموده كه : موسى همان ده سال را خدمت كرد ، چون انبياء همواره طرف فضل و تماميت را اختيار مىكنند .
مؤلف : در اين معنا روايتى نيز در تفسير قمى آمده « 1 » .
هامش
( 1 ) تفسير قمى ، ج 2 ، ص 139 .