و مىفهماند كه ابراهيم خود لايق چنان رشدى بود ، مؤيد اين معنا جمله « * ( وَكُنَّا بِه عالِمِينَ ) * - ما هم او را مىشناختيم » است ، و اين كنايه است از علم به خصوصيات حال او ، و مقدار استعدادش .
و معناى آيه اين است كه سوگند مىخورم كه ما به ابراهيم داديم آنچه را كه وى مستعد و لايق آن بود ، و آن عبارت بود از رشد ، و رسيدنش به واقع ، و ما او را از پيش مىشناختيم . و همانطور كه گذشت مراد از آنچه خداى سبحان به ابراهيم داد ، همان دين توحيد و ساير معارف حقه است كه ابراهيم ( ع ) بدون تعلم از معلمى ، و يا تذكر مذكرى ، و يا تلقين ملقنى ، با صفاى فطرت و نور بصيرت خود درك كرد .
* ( « إِذْ قالَ لأَبِيه وَقَوْمِه ما هذِه التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ » ) * .
كلمه « تمثال » ، به معناى هر چيزى است كه صورتگرى شده باشد ، كه جمع آن « تماثيل » مىآيد ، و كلمه : « عكوف » به معناى روى آوردن به سوى چيزى و ملازمت و مداومت بر تعظيم آن است ، راغب در معناى آن چنين گفته « 1 » .
و مقصود آن جناب از كلمه « اين تماثيل » همان بتهايى است كه به منظور پرستش و پيشكش قربانى نصب كرده بودند ، و پرسش آن جناب از حقيقت آنها براى اين بود كه از خاصيت آنها سر در آورد ، چون اين سؤال را در اولين بارى كه به داخل اجتماع قدم نهاد كرده ، وقتى وارد اجتماع شده ، اجتماع را اجتماعى دينى يافته ، كه سنگ و چوبهايى را مىپرستيدند و با اين همه سؤال او دو سؤال است يكى از پدر و ديگرى از قوم و سؤالش از پدر قبل از سؤال از مردم بوده ، چنان كه از آيات سوره انعام چنين بر مىآيد ، و معناى آيه روشن است .
* ( « قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ » ) * .
اين جمله جوابى است كه مردم به وى دادند ، و چون برگشت سؤال آن جناب از حقيقت اصنام به سؤال از علت پرستش آنها است لذا ايشان هم در پاسخ دست به دامان سنت قومى خود شده ، گفتند : اين عمل از سنت ديرينه آباء و اجدادى ما است .
* ( « قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ » ) * .
و وجه اينكه در ضلال مبين بودهاند ، همان است كه به زودى در محاجه با قوم و بعد از شكستن بتها ، خاطر نشان مىكند و مىفرمايد : « * ( أفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّه ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ ) * - آيا به جاى خدا چيزى را مىپرستيد كه نه منفعتى برايتان دارد ، و نه ضررى ؟ » .
هامش
( 1 ) مفردات ، راغب ، ماده « عكف » .