تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
توحيد است كه سائر عقايد حق بر اساس آن و روى آن تنه بنا مىشوند ، و فضايل اخلاقى هم ، از آن جوانه ها منشعب مىشوند و همچنين اعمال صالح به صورت ميوه از آنها سر مىزند . سپس خداى سبحان ، آيه شريفه را با جمله * ( « وَيَضْرِبُ اللَّه الأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ » ) * ختم فرمود ، تا اهل تذكر ، متذكر اين معنا بشوند كه : براى رسيدن و يا بيشتر رسيدن به سعادت هيچ راهى جز كلمه توحيد و استقامت بر آن نيست . * ( « وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ » ) * . « اجتثاث » به معناى از بيخ بركندن است ، وقتى مىگوييم « جثثته » معنايش اين است كه آن را از بيخ بر كندم ، و كلمه « جث » - به ضم جيم - به معناى بلندىهاى زمين مانند تل است ، جثه هر چيز ، جسد آن است كه خود يكى از برآمدگيهاى زمين است « 1 » .
و كلمه خبيثه در مقابل كلمه طيبه است . و به همين جهت ، همان اختلافاتى كه در كلمه طيبه نقل شد ، در كلمه خبيثه نيز وجود دارد ، و همچنين در شجره خبيثه اختلاف نموده‌اند بعضى « 2 » گفته‌اند : مقصود ، « حنظلة » ( هندوانه ابو جهل ) است ، و بعضى « 3 » گفته‌اند : « كشوث » ( سريش ) است كه گياهى بدون ريشه است و به درخت و بوته هاى خار و يا گندم و ساير زراعتها مىپيچد و از ساقه آنها مواد مورد احتياج خود را جذب مىكند . بعضى « 4 » ديگر گفته‌اند : مقصود از آن سير است . يكى « 5 » ديگر گفته : بوته خار است ، و يكى « 6 » ديگر گفته خزه آب است آن ديگرى گفته « 7 » : مقصود از آن قارچ است . و بالأخره يكى « 8 » گفته : هر درخت و بوته اى است كه ميوه پاكيزه اى نداشته باشد . ولى از اختلافى كه در آيه قبلى گذشت ، وضع اين اختلافات هم روشن شده و خواننده محترم اين را نيز متوجه شد ، كه تدبر در معناى كلمه طيبه و مثالى كه قرآن كريم براى آن آورد چه معنايى را مىرساند ، و لذا به آسانى مىتواند ، معناى كلمه خبيثه و مثال آن را مو به مو پيدا كند ، و بفهمد كه مقصود از كلمه خبيثه شرك به خدا است كه به درخت خبيثى تشبيه شده ، كه از جاى كنده شده باشد ، و در نتيجه اصل ثابت و قرار و آرام و خلاصه جاى معينى نداشته . و چون خبيث است ، جز شر و ضرر اثر ديگرى
هامش
( 1 ) مفردات راغب ، ماده « جث » . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 77 . ( 3 ) كشاف ، ج 2 ، ص 553 . ( 4 و 5 و 6 و 7 و 8 ) روح المعانى ، ج 13 ، ص 215 .