تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
سوگند خورده وقتى مىگويد : به خدا قسم فلان كار را مىكنم ، و يا نمىكنم وعده خويش را به نوعى بر خداى سبحان معلق مىكند ، و خدا را در وفاى به آن ، كفيل از طرف خود مىنمايد ، و اگر با اين حال سوگند خود را بشكند و به آن عهد وفا نكند بايد كفيلش او را عقوبت كند ، پس در نقض سوگند اهانتى به ساحت عزت خدا كرده است . علاوه بر اين نقض سوگند و عهد هر دو يك نوع انقطاع و جدايى از خداى سبحان است بعد از تاكيدى كه به اتصال به او نموده است . پس جمله * ( « وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّه . . . » ) * حال است از ضمير جمع در جمله * ( « وَلا تَنْقُضُوا » ) * و جمله * ( « إِنَّ اللَّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ » ) * در معناى تاكيد نهى است ، و چنين افاده مىكند كه اين عمل مبغوض خداست و خدا از آن آگاه است .
* ( « وَلا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً . . . » ) * . « نقض » كه مقابلش واژه « ابرام » است ، به معناى افساد چيزى است كه محكم شده از قبيل طناب يا فتيله و امثال آن ، پس نقض چيزى كه ابرام شده مانند حل و گشودن . چيزى است كه گره خورده است ، و كلمه « نكث » به معناى نقض است ، و در مجمع البيان گفته : و هر چيزى كه بعد از تابيده شدن و يا رشته شدن نقض گردد ، آن را انكاث مىگويند ، چه طناب باشد و چه رشته . و كلمه « دخل » - به فتحه دال و خاء - در اصل به معناى هر چيزى است كه به چيزى داخل شود در حالى كه از آن جنس نباشد ، و - بطورى كه گفته شده - دغل و خدعه و جنايت را هم از آن كنايه آورده‌اند ، و كلمه « اربى » از رباء است كه به معناى زيادى است . و جمله * ( « وَلا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً » ) * در معناى تفسير است براى * ( « وَلا تَنْقُضُوا الأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها » ) * كه در آيه قبل بود و مثال مىزند نقض عهد را به زنى كه با كمال محكمى ، چيزى را بريسد ، سپس با زحمت فراوان همان رشته را باز كند ، و به صورت انكاثش در آورد كه هيچ استحكامى نداشته باشد . از « كلبى » نقل شده كه گفته است زنى بوده احمق از دودمان قريش كه با كنيزانش مىنشسته و تا نصف روز نخ مىرشته ، و آن گاه به ايشان دستور مىداده كه آن رشته ها را پنبه كنند ، و اين كار هميشگى او بوده ، و اسمش ريطه دختر عمرو بن كعب بن سعد بن تميم بن مره بود كه به او خرفاء هم مىگفتند « 1 » .
هامش
( 1 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 381 ، ط تهران .