اين جهت بوده كه اقليتى از آنها كسانى بودهاند كه حجت بر آنان تمام نشده بود يا از اين باب كه به حد بلوغ و تكليف نرسيده بودند و يا از اين جهت كه در عقل آنان آفت و نقصى وجود داشته و يا از اين جهت كه اصلا دعوت پيغمبر به گوششان نخورده بوده ، و معلوم است كه چنين كسانى را نمىتوان كافر خواند .
ما در جواب اين مفسر مىگوييم : آيه شريفه اصلا در باره آنها گفتگو ندارد ، و اين گونه افراد به كلى از اطلاق آيه خارجند چون صريحا توبيخ و تهديد مىكند و مىفرمايد كه آنها با اينكه نعمت خدا را شناختند انكار كردند ، و اقليتى كه شما فرض كرديد اگر نعمتهاى خدا را دانسته انكار كردند كه جزء همان اكثريتند و اگر انكار نكردهاند ، داخل در اطلاق آيه نيستند ، علاوه بر اين فرض چنين اقليتى هم محل حرف است ، زيرا مگر تماميت حجت به چيست ؟ و حال آنكه حجت غير از ديدن نعمتهاى خداى سبحان چيز ديگرى نيست و همان اقليت هم نعمتهاى خداى را مىشناختند .
يكى « 1 » ديگر گفته : از اين جهت كفر را به اكثريت نسبت داده نه به همه كه نمىدانستند عده اى از آنان به فاصله كمى ايمان خواهند آورد . جواب اين توجيه اين است كه سخنى است بدون دليل .
بعضى « 2 » گفتهاند : مراد از اكثر ، همه است ، و منظور از اين تعبير ، تحقير و توهين آنان است . اين قول را به حسن بصرى نسبت دادهاند و سخنى بس عجيب است .
بعضى « 3 » به اين آيه استدلال كردهاند بر بطلان عقيده جبرىها ، كه گفتهاند : خداوند بر كافران هيچ نعمت و منتى ندارد ، چون هر عملى كه آنان مىكنند ، و هر نعمتى كه خدا به آنان مىدهد نقمت و خذلان است زيرا خداوند سبحان در اين آيه بر خلاف عقيده آنها تصريح كرده است ، زيرا مىفرمايد كه كافران نعمت خداى را مىشناسند .
ليكن حق مطلب اين است كه نعمت دو اعتبار دارد ، يكى اعتبار اينكه ناعم و ملايم حال منعم عليه است ، و از اين جهت كه در صراط تكوين و رشد و سعادت جسمانى و بدنيش بدان نيازمند است ، و يكى از اين جهت كه منعم عليه در صراط تشريع يعنى سعادت روحى و انسانيش به آن احتياج دارد ، و وجود نعمت باعث معرفت او به نعمت سپس به منعم
هامش
( 1 ) مجمع البيان ، ج 2 ، ص 378 .
( 2 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 378 و تفسير فخر رازى ، ج 20 ، ص 95 .
( 3 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 378 .