زمانى متصف نمىشود ؛ زيرا لازم مىآيد كه براى زمان ، زمان ديگرى باشد كه به ملاك آن ، زمان حادث يا قديم است و اين محال است . همانطور كه شرح آن در عبارت بعدى خواهد آمد .
صدرالمتألهين در اسفار ، ج 3 ، ص 245 دربارهء قديم زمانى مىنويسد : « القدم الزماني هو كون الشيء بحيث لا أول لزمان وجوده والزمان بهذا المعنى ليس بقديم لأنّ الزمان ليس له زمان آخر » . حاصل سخن اينكه نامبرده زمان را قديم زمانى نمىداند ، زيرا اگر زمان قديم زمانى باشد لازم مىآيد كه براى زمان ، زمان ديگرى وجود داشته باشد .
علامهء حكيم مؤلف نهايه در تعليقهء بر اسفار ذيل مطالب فوق مىنويسد : « و اما القديم الزماني فغير متحقق الوجود » ، لكن مخفى نماند كه انكار علامه حكيم ، قديم زمانى را به تبع صدرالمتألهين منافات دارد با آن چه در اينجا آورده كه عبارت از تحقق قديم زمانى باشد ، مضافاً به اينكه انكار قديم زمانى با آن چه در بدايةالحكمه فصل سوم از مرحله نهم در مورد قبول و تحقق قديم زمانى آورده منافات دارد . وى در آنجا مىنويسد : « القدم الزمانى و هو عدم مسبوقية الشيء بالعدم الزماني كمطلق الزمان الذي لايتقدمه زمان و الا ثبت الزمان من حيث انتفى هذا خلف » . حاصل آنكه مؤلف در تعليقهء بر اسفار مصداقى براى قديم زمانى قائل نيست ، اما در بدايةالحكمه قائل به تحقق قديم زمانى است و مطلق زمان را قديم زمانى مىدانند ، زيرا مطلق زمان مسبوق به عدم زمانى نيست ، پس قديم زمانى است و كلام مصنف در اينجا كه مىگويد : « و هذان المعنيان إنّما يصدقان في الامور الزمانيّه » تصريح دارد كه قديم زمانى داريم .
قِدَم و حدوث زمانى در امور زمانى يافت مىشود
متن
وهذان المعنيان إنّما يصدقان في الامور الزمانيّة . . . قال بقِدَمِه من حيث لايشعر .