ما فوق خود يعنى عالم عقل يا معيّت دو فرد از عقول عَرْضى بر فرض قبول آن كه هيچ نوع تقدّم و تأخّر ذاتى بر يكديگر ندارند مىتواند مثال روشنى براى معيّت دهرى باشد .
قوله : « لو فُرِضَ فيها كثرة » . بنابر حركت جوهرى به دو اعتبار به ماده و صورت عالَم مىتوان نگريست . براساس يك اعتبار بر همهء عالم يك صورت حاكم است كه از مرتبهء جسم تا مرتبهء نبات و حيوان و در نهايت انسان و تجرّد محض ادامه دارد ؛ به عبارت ديگر از قوهء محض تا فعليت محض . بر اساس اين اعتبار همچنان كه صورت عالَم صورت واحد است ، مادهء عالم هم مادهء واحد است و هيولى واحدِ بالعدد مىباشد . براساس اين ديدگاه ، كثرتى در اجزاى عالَم ديده نمىشود و يك قابل به نام هيولى و يك صورت بر هستى حكمفرماست . همانگونه كه ارسطو گفته است « العالم حيوانٌ كله » يعنى جهان همه داراى يك صورت با حيات است كه درجات متفاوت دارد از جماد گرفته تا عقل همه يك واحد حَىّ و با شعورند . « 1 » براساس اعتبار ديگر ميان اجزاى عالَم ماده انفكاك و جدايى وجود دارد و هر يك از آنها مستقل از ديگرى است ؛ در اين صورت كثرت كه عبارت است از جسم معدنى تا جسم حيوانى و در نهايت جسم انسانى ملاحظه خواهد شد . عبارت « لو فُرِضَ فيها كثرة » اشاره به اين اعتبار است . همان گونه كه مىتواند اشاره به كثرت ، در عقول عَرْضى باشد .
در عالم عقول هم اين اختلاف وجود دارد كه آيا علاوه بر كثرت طولى كثرتِ عَرْضى ميان آنها حاكم است يا نه ؟ حكمت اشراق قائل به تعدّد و كثرت عقول عَرْضى است ، اما بنابر حكمت مشاء عقول فقط در سلسلهء طولى خلاصه مىشوند و كثرت عَرْضى منتفى است . برفرض كثرت عَرْضى ميان عقول ، معيّت ميان آنها برقرار خواهد بود و برفرض نفى آن ، معيّت ميان آنها نخواهد بود ، زيرا در سلسلهء طولى هر نوع مجرد منحصر در فرد واحد خواهد بود و آن فرد واحد به دليل آنكه همراهى براى او متصور نيست ، معيّتى با چيز ديگر نخواهد داشت . .
هامش
( 1 ) . ر . ك : اسفار ، ج 7