معيّت ، مجازى رخ نداده ، بلكه معيّت بين دو معناى مجازى واقع گرديده است . بر اساس تفسير دوم ميان احوال و شئون وجود كه در عرض يكديگرند معيّت حقيقى متحقق است . مانند آنكه ميان وحدت و صرافت و فعليت و كليت - كه احكام و شئون « وجود بما هو وجود » هستند - معيتِ حقيقى حاصل گرديده است . اما مطابق معناى اول گرچه ميان هردو معناى مجازى كه از يك معناى حقيقى منشعب مىشوند ، معيّت به مجاز حاكم است ، اما معيّت در معناى حقيقى وجود ندارد ؛ زيرا هر يك از دو معناى حقيقى داراى استقلال از هم بوده ، تقارن و تلازم و معيّتى ميان آنها حاكم نيست . مانند وجود زيد و عَمر كه معيّت بالحقيقه ميان آنها حاكم نيست .
معيّتِ حقى :
همانطور كه قبلًا شرح داديم ، اين غير از تقدّم بالعلية است . در جاى خود به اثبات مىرسد كه مظاهر حق تعالى همه ظهور و شئون وجودى او هستند و به ذات او قائم مىباشند . اكنون مىگوييم معيّتِ مظاهر عالَم نسبت به يكديگر از جهت تأخّرى كه از حق تعالى دارند معيّت بالحق ناميده مىشود . بديهى است همهء مظاهر هستى نسبت به حق تعالى با هم معيّت دارند ؛ زيرا همه در تأخّر از او و مظهر بودن براى ذات او يكسان و برابر هستند . اما ميان دو واجبالوجودِ فرضى معيتِ به حق برقرار نمىگردد .
مظاهر هستى ، از آن حيث كه وجودِ حق تعالى ملاك ظهور همهء آنهاست در عَرْض يكديگرند و از اين رو با يكديگر معيّت بالحق دارند و از آن حيث كه حق تعالى مُظهرِ ظهور آنها در سلسلهء مترتب طولى است ، اشياء نسبت به حق تعالى تقدّم و تأخّر بالحق پيدا مىكنند .
حاصل سخن اينكه واجب تعالى نسبت به همهء موجودات ، علت بىواسطه و مُوجد آنهاست و از اين حيث تمام مظاهر در عَرْض يكديگرند و نسبت به هم معيّت بالحق و معيّت علّى دارند ، اما از آن حيث كه واقع در نظام طولى و سلسلهء ترتيبى هستند نسبت به يكديگر تقدّم و تأخّر بالحق دارند .