تقدّم و تأخّر از نوع خاصى مرتفع شد حتماً معيّت در آن نوع ثابت باشد . عقول كه همان جواهر مفارق هستند تقدّم و تأخّر زمانى ندارند ؛ زيرا آنان در ظرفى ما فوق مكان و زمان ، خلق شدهاند ؛ به همين دليل معيّت زمانى هم ندارند . نتيجه مىگيريم كه معيّت زمانى در جايى محقق مىشود كه تقدّم و تأخّر زمانى در آنجا معنا داشته باشد و با نفى تقدّم و تأخّر زمانى اثبات معيّت زمانى نمىشود ، مگر در امور زمانى .
نسبت معيّت به تقدّم و تأخّر
متن
و بذلك يظهر أنّ تقابلَ المعيّة مع التقدّم والتأخّر . . . من الملكات والمعيّة عدميّة .
ترجمه
از اينجا آشكار مىشود كه تقابل معيّت با تقدّم و تأخّر ، تقابل عدم و ملكه است . پس معيّت ، اشتراك دو چيز است در معنايى بدون اختلاف در تقدّم و تأخّر در حالى كه آن دو چيز ، شأنيت تقدّم و تأخّر در آن معنا را داشته باشند . تقدّم و تأخّر از ملكات است و معيت امر عدمى محسوب مىشود .
شرح
نسبت ميان معيّت و تقدّم و تأخّر ، نسبت عدم و ملكه است . معيّت از اين جهت امر عدمى محسوب مىشود كه دو چيزى كه اشتراك در مفهوم واحد دارند فاقد مفهوم تقدّم و تأخّر مىباشند ، در حالى كه شأنيت براى تقدّم و تأخّر را دارند و متقدم و متأخر به لحاظ اتصاف به كمال بيشتر يا كمتر ، واجد يك وصف اضافى است . البته ممكن است كسى اشكال كند و بگويد بيان فوق دربارهء عدمى بودن معيّت ، دربارهء تقدّم و تأخّر نيز صادق است ؛ زيرا متقدم و متأخر هر كدام فاقد معيت و تقارن هستند ، در حالى كه شأنيت براى آن را دارند ؛ پس هيچ اولويتى وجود ندارد كه ما معيّت را امر عدمى قرار دهيم يا تقدّم و تأخّر را .
برخى معيّت را همچون تقدم و تأخر امر وجودى محسوب كردهاند و تقابل ميان