گفت دو سهو قلم در اين عبارت وجود دارد : اول اينكه همانطور كه « آن » دو نوع است آنى كه به معناى لحظات و مقوم زمان است و آن امر وجودى است و آنى كه طرف زمان و امر عدمى است . نقطه نيز دو قسم است : يكى نقطهاى كه طرف خطاست و آن امر عدمى است و ديگرى نقطهء سيال است و راسم خط در خارج و مقوم آن است و آن امر وجودى است .
خط آنگونه كه مؤلف مىفرمايند از نقطهاى كه به معناى نهايت عدمى است پديد نمىآيد ، زيرا محال است كه امر عدمى مقوم يك امر وجودى چون خط باشد و ثانياً تأليف خط از نقطهء سيّال تأليف وهمى نيست ، بلكه تأليف خارجى است .
زمان داراى آغاز و انجام غير قابل تقسيم نيست
متن
الخامس : أنّ الزمان ليس له طَرَفٌ . . . بنفاد الحركة المعروضة من الجانبَيْن .
ترجمه
براى زمان ، طرف بالفعل - به معناى جزئى كه آغاز و انجام آن است و در امتداد زمان ، غير قابل تقسيم است - نمىباشد ؛ و گرنه لازم مىآيد كه « مقدار » از اجزاى بىمقدار كه همان جزء لايتجزى است تأليف يافته باشد و اين محال است . زمان با تمام شدن حركتى كه معروض آن است از جانب آغاز و انجام پايان مىپذيرد .
شرح
قبلًا توضيح داديم كه زمان كه عارض بر حركت مىشود همچون حركت ، بالقوّه قابل تقسيم به اجزاى بىنهايت است ؛ زيرا اگر حركت يا زمان داراى اجزائى باشد كه غير قابل تقسيم باشد لازم مىآيد كه جزء « لايتجزى » داشته باشيم ؛ در حالى كه در جاى خود بطلان جزء غير قابل تجزيه ثابت گشت . يكى از ادلهء بطلان جزء « لايتجزى » اين بود كه اگر چنين جزئى داشته باشيم لازمهاش آن است كه « مقدار » از