مىكردهاند . استدلال آنها اين بود كه در خصوص حركت ، ما به موضوعى نياز داريم كه در طول حركت ، ثابت و پايدار باقى بماند و به ديگر سخن ، متحرك در امتداد حركت بايد داراى وحدت موضوع باشد و اگر به واسطهء حركت ، موضوع حركت از بين برود ما نخواهيم توانست حركت را به آن موضوع استناد دهيم ؛ زيرا موضوع حركت از بين رفته است . آنها مىگفتند در خصوص حركت در جوهر ، مطلب چنين است كه اگر حركت در جوهر روا باشد با تحوّل و تجدّدى كه جوهر مىيابد متحرك در آغاز حركت چيزى غير از خود در انتهاى حركت خواهد بود . فىالمثل اگر در جوهرِ انسان ، تجدّد و تحوّلى صورت پذيرد انسان در آغاز حركت يك حقيقت جوهرى و در وسط يا انتهاى حركت ، حقيقت جوهرى ديگرى خواهد بود ؛ لذا شيخالرئيس در پاسخ به بهمنيار كه مىگفت چرا حركت در جوهر را قبول ندارى ؟ مىگفت :
اگر حركت در جوهر را بپذيريم شما هنگامى كه سؤال مىكنى شخصى هستى و وقتى جواب مىشنوى شخص ديگرى خواهى بود ؛ زيرا در اين فاصلهء زمانى جوهرهء شما عوض شده است و لازمهء اين سخن اين خواهد بود كه شخصى سؤال مىكند و شخص ديگرى جواب مىشنود در حالى كه ضرورتاً چنين نيست ؛ زيرا شنوندهء جواب ، همان سؤال كننده است ؛ از اين رو شيخ و جماعت فراوانى از حكماى پيشين ، حركت در جوهر را انكار مىكردهاند .
صدرالمتألهين در اثبات حركت جوهرى در پاسخ به اين اشكال كه در حركت جوهرى موضوع ثابت نداريم مىگويد : ما موضوع ثابت داريم ؛ موضوع ثابت ، همان ماده است . در مسيرِ حركتِ يك نوع جوهرى ، مانند انسان ، مادهاى وجود دارد كه تمام تحوّلات جوهرى را مىپذيرد . ماده همان جنس لا به شرط است كه به اعتبار وجود خارجى از آن به ماده تعبير مىكنيم و همانطور كه قبلًا هم دانستهايم ماده ، شأنى جز قبول صورت - كه ملاكِ فعليت انواع است - ندارد . پس متحركِ جوهرى با دارا بودن مادهء قابل ، پيوسته تحوّلات جديد را با قوهء قبولى كه در آن نهفته است مىپذيرد و اشكال عدم وجود موضوع در حركت جوهرى مندفع مىگردد .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٦٩