متجدّد ، تجدّد و تغيُّر آن را نيز خلق مىكند ؛ لذا تجدّد در متجدّد ذاتى آن است و به خلقى جدا از آن عارض بر آن نيست . به اين بيان ، حركت در جوهر ذاتى آن است و صدور متجدّدى كه ذاتاً عين حركت است از علت ثابت بلا اشكال است .
منكران حركت جوهرى مىگويند : همين سخن را در باب حركت اعراض مىگوييم . يعنى مىگوييم حركت در اعراض ، ذاتىِ اعراض است و ايجاد اعراض عينِ ايجادِ تجدّد در آنها مىباشد و وقتى تجدّد ، ذاتى متجدّد شد منعى از صدور متجدّد از علت ثابت وجود ندارد و اشكال صدور متجدّد از ثابت مرتفع مىگردد .
مؤلف در پاسخ به اين مطلب مىگويند : شما نمىتوانيد همان توجيهى كه ما در باب حركت براى جوهر آوردهايم آن را براى حركت در عرض بياوريد ؛ زيرا جوهر و عرض اين فرق را با هم دارند كه در عرض وجود فى نفسه ، بر خلاف جوهر ، وجود لنفسه نيست . يعنى وجود عَرَض وجود لغيره است و پيوسته عَرَض ، نعت موضوع و در دامن آن است و هيچ حكم مستقلى براى خود ندارد . اگر به حركت و تجدّد در اعراض حكم مىكنيم از آن جهت است كه در علت آن - كه جوهر است - حركت مىباشد ؛ لذا مىگوييم اعراض به صفات خود از جمله حركت ، ذاتاً متصف و منعوت نيستند ؛ لذا وقتى مىگوييم جسم در رنگ خود حركت كرده است به اين معناست كه جسم در رنگى كه بدان متصف است و موضوع آن رنگ است متغيّر و متجدّد است ، نه اينكه بخواهيم بگوييم خود رنگ ذاتاً تجدّد يافته و حركت نموده است . اين بدان جهت است كه اعراض در احكام از خود استقلال ندارند . و اگر به حكمى متصف مىگردند در حقيقت ، موضوع آنهاست كه بدان حكم متصف مىگردد و در حقيقت اين جسم است كه در رنگِ خود حركت مىكند نه اينكه خود رنگ ، مستقلًا داراى تجدّد و حركت باشد و احكام آن مستقل باشد .
در اينجا فهم اين معنا صورت معقولى پيدا مىكند كه علتِ ثابت ، جوهر را كه تجدّد و تغيّر ذاتى آن است به جعلِ واحد خلق مىنمايد . علتِ ثابت ، به ايجاد واحد ،
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 442
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٤٢