فعليت انسانى منتهى شود و مقصود از اتحاد نسبت ميان قوّه و فعل همين است و جملهء « و إلا بطلت النسبة » به معناى فوق اشاره دارد .
قوله : « و كذا المقبول بوجوده بالقوّة مع القابل . . . »
همچنان قابل با مقبول بالقوّه بايد متحد باشد و به وجود واحد موجود گردد . نطفه با قوّهء انسان شدن ، يك وجود دارد . اگر چنان بود كه نطفه ، وجودى غير از وجودِ قوّهء انسان شدن داشته باشد و هر يك به وجودى جداى از وجود ديگرى موجود مىشدند و رابطه آن دو مانند رابطه انسان و حجر كه بيگانه از يكديگرند مىبود نسبت ميان قابل و مقبول باطل مىگشت و آن دو از يكديگر بيگانه مىگشتند و قابل ، ديگر براى اين قوّه ، قابل نبود . همانطور كه اين قوّه ، ديگر قوهء اين قابل نبود . همان گونه كه انسان و حجر هيچ يك نسبت به ديگرى قابل يا مقبول نيستند . مقبول بايد وجودش براى قابل باشد و با آن متحد گردد تا از مسير آن ، قابل به مقبولِ بالفعل برسد . اگر قابل با مقبولِ بالقوّه متّحد و متّصل نباشد از حركت جوهرى قابل ، به مقبول بالفعل نمىرسيم . نتيجه مىگيريم كه قابل و مقبول بالقوّه و مقبول بالفعل مراتب سه گانهء يك وجود هستند كه ما از آن به حقيقت تشكيكى ياد مىكنيم .
هر حدّى از حدودِ وجود مستمر ، نسبت به قبل از خود كمال و نسبت به بعد از خود نقص و قوّه محسوب مىشود
متن
هذا فيما إذا فرضنا قابلًا واحداً . . . و سيجىء تفصيل الكلام فيها .
ترجمه
مطالب فوق مربوط به فرضى بود كه يك قابل و يك مقبول مورد بحث باشد . اما اگر فرض كنيم سلسلهء قابلها و مقبولها را كه از دو سو ، متناهى يا غير متناهى به پيش مىروند و در هر حلقه از حلقههاى آن سلسله ، امكان فعليتِ تالى و فعليتِ امكان سابق بر اوست - آن گونه كه حوادث در خارج