ذات او است غايت قرار مىدهد ؛ به اين معنا كه چون علم به نظام خير دارد همين سبب فاعليت او براى جهان هستى مىشود « 1 » فاعليت او براى وصول به چيزى غير از عالميت او به نظام خير نيست . و از پى اين غايت ، جهان مجرد و مادى را خلق مىكند ، جهانى كه بر آن غايتهاى بالعرض كه سودش عايد خلايق مىشود مرتب مىگردد .
مطلب دوم اين كه هر كس هر چه و هر غايتى را طلب مىكند در حقيقت او را طلب مىكند .
توضيح مطلب دوم اين كه - همان گونه كه در فصل هشتم از اين مرحله گذشت - هيچ حكمى براى معلول نيست مگر آن كه آن حكم براى علت اوست . اين بدان جهت است كه معلول ، عين فقر و محض حاجت است و هيچ استقلالى براى او نيست . پس هر حيثيتى كه در او يافت شود از شئون حيثيت علت او مىباشد . اگر غير از اين باشد مفادش آن است كه معلول در آن حيثيت ، استقلال دارد و قائم بر علت نيست و آن با فقر ذاتىِ معلول منافات دارد .
اكنون كه چنين است اگر معلول ، مطلوب چيزى واقع شد مطلوبيت او از شئون مطلوبيت فاعل مفيض اوست و اگر فاعل مفيض او معلول فاعل ديگر باشد مطلوبيت او نيز به همان بيان از شئون مطلوبيت فاعل قبلى خواهد بود و به همين ترتيب تا سلسلهء مطلوبيتها به مطلوبيت واجب بالذات منتهى شود ، همانطور كه وجودها به او منتهى مىشد ؛ زيرا تسلسل ، محال است . بنابراين مطلوبيت هر ممكنى از شئون مطلوبيت واجب تعالى است . از اين رو صحيح است كه بگوييم هر كس هرچه را طلب واراده مىكند در حقيقت ، او را طلب و اراده كرده است .
هامش
( 1 ) . غايت و علت غائى ، در واجب تعالى به يك معناست