حركت صورت مىپذيرد . بر خلاف آن جا كه انسان بخواهد شهرى را ويران كند ، او براى وصول به چنين غايتى نياز به فعلى به نام حركت دارد .
از اين رو در فاعل هاى غير مجرد ، فعل كه همان حركت است چيزى غير از غايت است ، اما در فاعلهاى مجرد از آن نظر كه در وصول به غايات خويش نياز به حركت و به فعليت رساندن قوهها ندارند ، فعل آنها همان غايت آنها مىباشد .
در فاعلهاى مادى ، حركت مرتبهء ناقص غايت و غايت مرتبهء تمام آنها به حساب مىآيد اما در جواهر مجرد چون قوّه و نقص ندارند براى آنان حركت كه مرتبهء قوهء غايت است معنا ندارد تا به وسيله آن خود را به غايت كه فعليت آن است برسانند . از اين رو است كه در جواهر مادى مىگوييم فعل ( حركت ) و غايت دوتاست اما در جواهر مجرد يكى است .
آنچه تا اين جا بيان شد مربوط است به اتحاد نخست در مورد مجردات يعنى اتحاد فعل ( حركت ) و غايت .
در اين مورد اتحاد ديگرى وجود دارد كه مؤلف حكيم رحمه الله در جملهء « والفعل والغاية هناك واحد » به وجود آن در نظام مجردات اشاره مىكنند و آن عبارت است از اتحاد ميان علت غائى و وجود فعل در مرتبهء فاعل نه در مرتبهء وجود خارجى آن .
توضيح مطلب به دو مقدمه نياز دارد ، اول اين كه در وجود مجردات يك خصوصيت ذاتى وجود دارد كه آنها را به سوى تحقق غايت كه همان فعل خارجى است ، سوق مىدهد و اين خصوصيت انگيزهء صدور فعل از آنها مىگردد . ما از اين خصوصيّت به « علت غائى » تعبير مىكنيم . در مجردات علت غائى چيزى بيرون از ذات آنها نيست ، بلكه برگرفته از خصوصيت ذاتى آنهاست .
مقدمهء دوم اين كه وجود و حقيقت هر فعلى به عنوانِ معلولِ فاعلِ خود در رتبهء فاعل خود تحقق دارد به اين معنا كه فاعل در مرتبهء وجودى خويش واجد مرتبه و كمال فعل خويش است ، اما هنگامى كه فاعل ، فعل را به وجود خارجى صادر كرد فعل
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٧٧