متحرك محسوب گردد . درحالى كه صورت نوعيه مانند انسانيت براى انسان به عنوان كمال اول ثابت است خواه قبل از حركت و وصول به مقصد يا بعد از حركت و وصول به مقصد .
از اين جا روشن مىگردد كه كمال بودن صورت نوعيه براى انسان از آن جهت نيست كه انسان مقيد است به قوهء وصول به مقصد بلكه انسانيت براى انسان كمال است چه آن هنگام كه نسبت به وصول به مقصد بالقوه باشد يا بالفعل . به خلاف حركت كه كمال بودن آن براى جسمِ متحرك تا زمانى است كه جسم قوهء وصول به غايت را داشتهباشد اما زمانى كه جسم به غايت رسيد ديگر حركت ، براى آن كمال نخواهد بود ؛ چون مطلوب ذاتى از قوه به فعليت رسيدهاست و حركت نيز فانى گرديدهاست . لذا ديگر حركت كمال نيست .
اين است معناى اين كه مىگوييم حركت كمال اول است براى متحرك از آن جهت كه او قوهء مطلوب و غايت است . از اين رو كمال بودن حركت براى جسم متحرك مقيد است به اين كه غايت هنوز در مرحلهء قوه باشد . پس وقتى قوهء وصول ، به فعليت تبديل گشت حركت ديگر كمال براى متحرك نخواهد بود . نتيجه اين كه اين قيد براى احتراز از كمالاتى است كه مطلقاً براى جسم ثابت است مانند صورت نوعيه .
- قوله : وانها لا تكون مما تقيضيه ذات الشىء ؛ يعنى ذات متحرك اگر غايت در بين نباشد اقتضاى حركت ندارد . اگر متحرك حركت مىكند به جهت وصول به غايت است نه اقتضاى ذاتى متحرك . به گونهاى كه اگر وصول به كمال دوم بدون حركت امكانپذير باشدحركت را ترك مىكند . مضافاً به اينكه حركت به اقتضاى ذات متحرك پديد نمىآيد بلكه بايد محركى وجود داشته باشد تا حركت را پديد آورد .
نسبت غايت به حركت و اتحاد ميان آن دو
متن
وهذا الكمال الثاني هو المسمّى « غاية الحركة » . . . بالمتحرّك كمثل الحركة .