مانند امكان كه لازمهء تمام ماهيات است و مانند كلمهء ماهيت و مفهوم كه لازمهء تمام مصاديق ماهيتهاى نوعى است .
توضيح اين كه ما از هر فرد و مصداق ماهيت مانند انسان و بقر و شجر مىتوانيم عنوان ماهيت را به عنوان معقول ثانى فلسفى انتزاع نماييم و بر آن حمل نماييم ، مثلًا بگوييم الانسان ماهيةٌ ، البقر ماهيةٌ ، الشجر ماهيةٌ . پس اين كلمه ماهيت به عنوان معقول ثانى از مصاديق خود انتزاع و بر آنها حمل مىگردد . و اين لازمهء مصاديق خود است ، يعنى هميشه انسان و فرس و بقر ماهيت هستند ، همانطور كه اينها در ذهن مفهوم هستند . پس لفظ ماهيت و مفهوم لازمهء اين مصاديق مىباشد .
همچنين مفهومِ وجوبِ وجود ، براى واجب تعالى و وحدت او از جمله معانى هستند كه لازمهء ذات بسيط او محسوب مىشوند ؛ زيرا واجب تعالى هم نسبت به اين معانى فاعليت و اقتضا دارد و هم اوست كه اين معانى را مىپذيرد و قابل آنها است .
ملاحظه مىشود كه در اين موارد اجتماع حيث فاعل و قابل بلا مانع است . پس به طور كلى اجتماع اين دو وصف جايز است .
مثال واجب ، مثال مفاهيم بسيط است وعبارت « سيماالبسائط منها » اشاره به اوست .
رد دليل قائلين به جواز مطلق
متن
والحجّة - كما عرفت - لا تتمّ إلّافيما كان . . . متنافيان لا يجتمعان في واحد .
ترجمه
اين دليل همانطور كه قبلًا دانستى تمام نيست ، مگر در جايى كه قبول به معناى اتصاف باشد در اين صورت قبول و فعل به يك معنا خواهد بود . اما آن جا كه قبول به معناى انفعال و تأثر و استكمال است قبول ، ملازم فقدان و فعل ، ملازم وجدان مىباشد و آن دو منافى ، با يكديگر هستند و در شىء واحد اجتماع نمىكنند .