دانست كه مقصود از واحد ، واحد بسيط است كه در آن تعدد حيثيت وجود نداشتهباشد . اگر واحد داراى دو حيثيت بود مانند انواع موجودات مادى چون آتش كه به سبب صورت خود فاعل حرارت در اشياى ديگر هست و به سبب مادهء خود قبول حرارت براى خود مىكند از محل بحث خارج است . و قيد « واحد بما هو واحد » براى احتراز از اين موارد است . طبعاً بحث مربوط به موجودات مجرد مىگردد چون آنها ماده ندارند تا به مادهء خود قابل و به صورت خود فاعل باشند .
در اين جا سه قول ميان حكما وجود دارد . مشهور مىگويند : شىء واحد بما هو واحد مطلقاً نمىتواند هم فاعل و هم قابل باشد . حكماى متأخر مىگويند : مطلقاً اين اجتماع جايز است .
قول سوم كه مؤلف آن را برمىگزيند تفصيل است بين آن جا كه قبول به معناى انفعال و استكمال خارجى باشد در اين مورد فعل با قبول در شىء واحد جمع نمىشود و بين آن جا كه قبول به معناى اتصاف و انتزاع باشد و هيچ انفعال و تأثر خارجى در ميان نباشد مانند ماهيت نسبت به لوازم خود كه در اينجا وصف فعل و قبول با هم جمع مىشوند .
دليل نظريهء مؤلف
متن
والحجّة على ذلك أنّ القبول - بمعنى الانفعال . . . ولا ضير في ذلك .
ترجمه
دليل بر تفصيل آن است كه قبول به معناى انفعال و تأثر ، ملازم فقدان است و فاعليت ملازم وجدان است و از اين رو دو جهت ، متباين و متدافع بوده با يكديگر در « شىء واحد بما هو واحد » جمع نمىشوند .
اما لوازم ماهيات مثلًا زوجيت براى اربعه كه ذات اربعه خالى از لازمهء آن ، قابل تعقل نيست تا