شرح
تغاير دو شأن فاعليت و قابليت امر آشكارى است ما پيوسته در جهان مادى شاهد آن هستيم كه مواد عالم صورتهاى نوعيهء جديدى را كه فاقد آنها بودند مىپذيرند .
مثلًا نطفه كه مادهء صورت علقه است صورت علقه را مىپذيرد و پس از آن صورت مضغه و جنين را . بديهى است كه اگر نطفه واجد صورت علقه بود بار ديگر آن را نمىپذيرفت . از اين كه او ماده براى اين صورت قرار مىگيرد و آن را مىپذيرد معلوم مىشود كه فاقد اين صورت است . سخن در تمام مواد جهان هستى بر همين منوال است .
البته ماهياتى هستند كه مجرد از مادهاند و در پذيرش وجود از علت فاعلى خود محتاج به مادهء قبلى نيستند ، ولى در هر صورت ماهيات چه مادى چه مجرد بدون علت وجود نمىيابند . نتيجه مىگيريم ماديون كه علت فاعلى را از سلسلهء علل حذف كرده عليت را منحصر در علت مادى مىدانند در حقيقت شاهد فعلى هستند كه فاعل ندارد و اين از ديدگاه خردمندان عالم سخن ياوهاى بيش نيست .
حاصل سخن اينكه ماهيات اعم از مادى و مجرد به خودى خود در حد استوا بين وجود و عدم هستند و براى خروج از حد استوا محتاج به مرجح مىباشند ما اين مرجح را علت فاعلى مىناميم . ممكن بدون علت فاعلى هرگز نمىتواند از حد استوا خارج شود و خود نيز نمىتواند عامل ترجيح براى خود باشد چون حيث فاعليت با حيث قابليت دو شأن جداست و در يك چيز جمع نمىگردد .
جملهء « فاستسمن ذا ورمٍ » ضرب المثلى در عرب است . و به اين معناست كه « حسبتُ المتورم سميناً » يعنى كسى كه بدن او ورم داشت او را به خطا فرد چاق و فربه انگاشتم ، در حالى كه چنين نبود . اشاره به اين است كسى كه فعل را بدون فاعل مىبيند و علت فاعلى را در نظام هستى منكر مىشود در اعتقاد خود به خطا رفته و خطاى او مانند خطاى كسى است كه متورم را چاق انگاشته است .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢١