شرح
در فصل اول از مرحلهء پنجم و هشتم گذشت كه ماهيت نسبت به وجود و عدم مساوى است و اگر بخواهد به يكى از اين دو متصف گردد به فاعلى نيازمند است كه به او وجود يا عدم را بدهد . حال فاعلى كه به ماهيت وجود را اعطا مىكند نسبت به اين وجود كه از او صادر مىشود شأنى دارد كه ما از او به فعل يا تأثير يا كنش تعبير مىكنيم و ماهيتى كه اين وجود را از فاعل مىستاند نسبت به اين وجود شأنى دارد كه ما از او به قبول يا تأثر يا انفعال تعبير مىكنيم .
بديهى است شأن اعطا كه از آنِ فاعل است غير از شأن قبول كه از آنِ ماهيت است مىباشد . از اين رو محال است كه فاعل مرجح وجود ، به صفت و شأن ماهيت كه قابل وجود است متصف گردد . زيرا شأن اعطا مقابل شأن قبول است و در يك چيز جمع نمىگردد .
مراد مؤلف اين است جهان هستى كه ظرف ماهيات مادى و مجرد است بدون فاعلى كه وجود به آنها اعطا كند نمىتواند موجود باشد . ماهيات همه فاقد وجودند و اين تأسيس اصلى است كه به سبب آن پاسخ ماديون كه جهان ماده را بىنياز از علت فاعلى مىدانند دادهمىشود . يعنى چگونه ممكن است ماهيات عالم كه قابل وجود هستند فاعل وجود هم باشند و خودشان به خودشان وجود بدهند . در حالى كه شأن اعطا مقابل شأن قبول است و اتصاف قابل به شأن فاعل محال است .
توضيح اين نكته نيز لازم است كه علت تامه گاهى بسيط است و گاهى مركب . اگر بسيط بود به تنهايى اعطاى وجود به ماهيت مىكند . اما اگر مركب بود بعضى از اجزاى مركب كه علت فاعلى در مركب محسوب مىشود علتِ اعطاىِ وجود به ماهيت مىشود . لذا مؤلف تعبير آورد كه « وللمرجح او بعض اجزائه بالنسبة اليه شأنٌ شبيه بالاعطاء » .
فى المثل بنّا نسبت به يك ساختمان علت تامهء ساختمان نيست ، بلكه پديدهء ساختمان از علل و عوامل متعددى به وجود آمده كه بنّا از جمله علل آنهاست لكن بنّا
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٩