نباشد نرسد لازم مىآيد كه هيچ فردى از آحاد اين سلسلهء غيرمتناهى موجود نشود ؛ زيرا وجود هر فردى از افراد سلسلهء غيرمتناهى مشروط به وجود فرد سابق بر خود خواهد بود . به عبارت ديگر وجود هر فرد از اين سلسله ، مشروط است به اين كه فرد اول اين سلسله نباشد كه اگر باشد سلسله متناهى گشته و از بحث خارج است . و چون همه چنين شرطى را دارند و اول واقعى در ميان آنها يافت نمىشود پس هيچ يك از آحاد سلسله نمىتواند موجود شود . « 1 »
بنابراين برهان فارابى هم در جايى كه سلسله از جانب علت و هم در جايى كه سلسله از جانب معلول نامتناهى باشد يكسان جارى است . ولى حق سخن آن است كه برهان فارابى در سلسلهء متنازل جارى نمىگردد ؛ زيرا صدق نمىكند كه بگوييم هر واحدى از آحاد سلسلهء متنازله در وجود داخل نمىشود مادامىكه بعد از او چيزى كه معلول او باشد يافت نشود ؛ زيرا وجود علت متوقف بر وجود معلول نيست بنابراين برهان فارابى فقط و فقط ناظر است به جايى كه سلسلهء غير متناهى در جانب تصاعد باشد .
سپس مؤلف حكيم مىفرمايد آرى سخن ميرداماد در مورد علتهاى ناقصه درست است يعنى اگر سلسلهء ما همه از علتهاى ناقصه تشكيل يافته باشد در اينجا ادلهء امتناعِ تسلسل درجايى جارى مىشود كه سلسلهء بىنهايت در جهت تصاعدى و در جهت علتهاست زيرا علت ناقصه لازم است كه با وجود معلول خود موجود
هامش
( 1 ) . در حقيقت مىتوان برهان فارابى را به يك نوع تضايف ارجاع داد . بدين صورت كه سابق مطلق ( علت نخستين ) لاحق مطلق ( معلول اخير ) مىخواهد و لا حق مطلق ، سابق مطلق مىخواهد و اگر سلسله در جانب علتها بىنهايت باشد و سابق مطلق ، وجود نداشته باشد ، لاحق مطلق نخواهيم داشت . و اگر لا حق مطلق ( آخرين معلول ) نباشد سابق مطلق نيست .
حال اگر سلسله بىنهايت باشد چه از ناحيهء علتها و يا از ناحيهء معلولها يا سابق مطلق نخواهيم داشت يا لاحق مطلق . پس هيچ چيز نبايد موجود شده باشد در حالى كه اشياى فراوانى در جهان موجود شدهاند