آن كلاس نسبت مىدهيم و آن مجموعهء كثير را كه مركب است علت مىدانيم . در حقيقت اين نسبت يك نسبت مجازى است اگر بخواهيم مثال ديگرى بزنيم مىگوييم قوّهء باصره علت ابصار است . اما ما ابصار را به زيد كه مجموعهاى از قوا هست نسبت مىدهيم در حالى كه يكى از قواى زيد يعنى قوّهء باصره عامل رؤيت شده است . در اينجا علت ( كه زيد است ) مركب است و معلول به يكى از اجزاى اين مركب مستند است ولى ما آن را به كل مركب نسبت مىدهيم . البته اين مثال بر وجه تسامح است ، زيرا ابصار فعل نفس است كه بسيط است و در او تركيبى راه ندارد نه فعل قوّه باصره .
فرع دوم ، علل كثير در معلول واحد تأثير نمىگذارد
متن
وثانياً : أنّ المعلول الواحد لا يفعل فيه عِلَلٌ كثيرةٌ . . . ما تقدّم من المحذور .
ترجمه
فرع دوم اين كه در معلول واحد علتهاى كثير تأثير نمىگذارند ، خواه در عَرْض هم و به صورت اجتماع باشد ، زيرا اين منجر به تناقض در ذات واحد مىگردد كه در نهايت ، واحد به كثرت منتهى مىشود .
يا آن كه به ترتيب يك علت پس از ديگرى بر معلول ورود پيدا كند . در اين صورت هم محذور سابق لازم مىآيد .
شرح
تفريع دوم هم نهايتاً همان تفريع اول است ، لكن با اين فرق كه در تفريع اول در صدد حكم علت بوديم و در تفريع دوم در صدد حكم معلول هستيم .
حاصل سخن آن كه اگر چند علت تامه ، هم زمان و در عَرْض يكديگر بخواهند معلول واحدى را ايجاد كنند اين مستلزم آن است كه معلول واحد ، معلول كثير باشد ، زيرا هر علتى در ايجاد معلول ، تأثير تام دارد و اگر علل متعدد باشند به حكم تماميت