معنا مقابل كثير است ، خواه آن كثير ذات الاجزاء باشد ، چون يك فرد از انسان كه از دست و پا و سر و گردن به وجود آمدهاست . يا اين كه مانند نوع انسان باشد كه شامل آحاد و افراد فراوان مىشود بنابراين كثير به معناى چيزى كه اجزاء يا آحاد دارد از اين قاعده بيرون است .
در اينجا دو نكته قابل ذكر است . يكى اين كه مقصود از عبارت مؤلف كه مىگويد علت واحد همان علت بسيطى است كه به ذات بسيط خود علت باشد و معلول واحد معلول بسيطى است كه به ذات بسيط خود معلول باشد ، اين است كه حيثيت ذات بسيط در علت و معلول چيزى جداى از حيثيت عليت و معلوليت نيستند و اگر چنين باشد لازم مىآيد ذات علت مركب از دو حيثيت باشد يكى حيثيت ذات بسيط آن و ديگرى حيثيت عليت آن . و همچنين در معلول لازم مىآيد كه معلول مركب باشد از دو حيثيت يكى حيثيت ذات معلول ، ديگرى حيثيت معلوليت آن . از اين رو ديگر واحد حقيقى نخواهند بود .
نكته دوم اين كه قيد « لا ترجع الى جهة وحدة » يك مورد ، شىء كثير را كه قابل رجوع به وحدت باشد در قاعده « الواحد لا يصدر عنه الا الواحد » داخل مىكند و آن اين كه اگر واحد مانند صادر نخست كه عقل اول است بود - كه به دليل بساطت خود جامع تمام كثرات مراتب امكانى است و كثرات آن به وحدت كه همان ذات بسيط او است باز گشت مىكند - مانعى ندارد كه چنين كثيرى از علت واحد يعنى ذات اقدس الهى صادر گردد و داخل در قاعدهء الواحد باشد . دليل مطلب آن است كه كثرت آن عين بساطت آن مىماند و به تعدد واقعى منجر نمىشود .
دليل بر قاعدهء الواحد
متن
بيانه : أنّ المبدأ الذي يصدر عنه وجود المعلول . . . إلّاالواحد ، وهو المطلوب .