مؤلف مىفرمايند اگر زمان يك امر اعتبارى و وهمى باشد نظريه حدوث زمانى عالم باطل خواهد بود ؛ چون در ادعاى حدوث عالم زمان نهفته است حال اگر زمان ، امر موهوم باشد ، حدوثى كه زمان در آن معتبر است نيز موهوم خواهد بود و ما اساساً حادث زمانى نخواهيم داشت . بنابراين وهمى بودن حقيقت زمان ، اساس ادعاى حادث زمانى بودن عالم را كه مدعاى ايشان است از بين مىبرد .
دفع اشكال زمان به بيانى ديگر
متن
وَدَفَعَ الإشكال بعضُهم بأنّ الزمان حقيقةٌ . . . اعترافاً ببطلان أصل الدعوى .
ترجمه
بعضى ديگر اشكال را اين گونه دفع كردهاند كه زمان حقيقتى است كه از ذات واجب تعالى از حيث بقايش انتزاع مىشود .
اين سخن مردود است ؛ به دليل آن كه لازمهاش تغير در ذات واجب تعالى است ؛ زيرا منتزع ( زمان ) عين منتزع منه ( واجب تعالى ) است و تغيير ذاتى زمان امر بديهى است .
از اين اشكال جواب گفتهاند به اين كه مخالفت منتزع ، با منتزع منه از جهت عدم مطابقت آن دو جايز است .
لكن اين جواب مردود است به اين كه تجويز مغايرت ميان منتزع و منتزع منه سفسطه است و با پذيرفتن اين حرف ، اساس علم به طور كلى فرو مىريزد . مضافاً به اين كه پذيرش اين جواب اعتراف به بطلان اصل ادعاست .
شرح
چون موهوم انگاشتن زمان حرفى بىاساس است و موجب بطلان ادعاى قبلى آنان مىشود ، توجيه ديگرى براى زمان آوردهاند . گفتهاند زمان امر وهمى نيست بلكه منتزع از ذات بارى تعالى است . و چون ذات اقدس او هميشه وجود داشته است پس