چون رابطهء حقيقى ميان علت و معلول وجود ندارد بلكه اعتباراً هر معلولى متعلق به يك علتى است و مىتوان اين اعتبار را عوض كرد .
بر خلاف آن جا كه معتقد به وجود رابطهء واقعى و خارجى ميان علت و معلول باشيم كه در آن صورت اگر علت با فعل رابطهء عينى داشت ديگر با ترك آن رابطهاى نخواهد داشت و اگر با ترك آن چنين رابطهاى داشت ديگر با فعل آن نخواهد داشت .
اشكال بر جايز نبودن انفكاك علت از معلول
متن
فإن قلت : هب أنّ الإنسان الفاعل المختار . . . ينافي حدوثه الزمانيّ .
ترجمه
اگر گويى ، گيرم كه انسانِ فاعلِ مختار علت تامه نيست لكن واجب عزّ اسمه كه فاعل مختار است و همو علت تامهء ماسوا مىباشد . حال اگر ما عالم را در مقايسهء با او واجب فرض كرديم اين با حدوث زمانى عالم منافات دارد .
شرح
اگر در مورد انسان گفتيم كه او علت تامه نيست و از اين جهت معلول مىتواند از علت جدا شود اما در مورد ذات واجب الوجود چنين حرفى روا نيست ، بلكه قطعاً او علت تامه همهء هستى است و اگر انفكاك علت تامه از معلول جايز نباشد لازم مىآيد كه عالَم از ذات واجب الوجود هيچ گاه جدا نبودهباشد . و مفاد آن اين است كه عالم ازلًا بودهباشد و اين با حدوث زمانى عالم منافات دارد .
گفتنى است كه حدوث زمانى عالم نظريهاى است كه برخى از متكلمين آن را ابراز داشتهاند و مقصود آنها از عالم فقط عالم ماده و ماديات نيست بلكه هر چه غير از ذات اقدس او هست را شامل مىشود ، خواه مجرد يا ماده .
و چون ايشان بر حدوث زمانى عالم پافشارى دارند اگر از ايشان سؤال شود كه