مقدارى بود كه براى متلاشى ساختن كوه كافى باشد ، و گر نه كمال نور او نامتناهى است ، و هيچ امر متناهى و مفروضى نيست كه با نور او برابرى كند ، آرى متناهى ، محاذى و برابر غير متناهى قرار نمىگيرد .
و در الدر المنثور است كه احمد و عبد بن حميد و ترمذى - ترمذى اين روايت را صحيح دانسته - و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن عدى در كتاب كامل و ابو الشيخ و حاكم - وى نيز صحيح دانسته - و ابن مردويه و بيهقى در كتاب رؤيت از چند طريق از انس بن مالك روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا ( ص ) وقتى آيه * ( « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ مُوسى » ) * را قرائت كرد ، فرمود : اينطور ، و نوك انگشت ابهام را به بند انگشت كوچك - و در روايت ديگرى دارد كه بر مفصل بالايى انگشت كوچك - گذارد ، و فرمود : كوه از هم پاشيده شد و موسى در حالى كه دچار صعقه شده بود به زمين افتاد - و در روايت ديگرى دارد كه كوه در زمين فرو رفت و تا قيامت هم چنان در زمين نشست مىكند « 1 » .
مؤلف : در احاديث ائمه اهل بيت ( ع ) چنين آمده كه كوه در اثر اندكاك پوسيده شد . و در بعضى دارد كه به دريا فرو رفت و تا روز قيامت در آن فرو مىرود . و در بعضى ديگر تا اين ساعت هم چنان در دريا فرو مىنشيند . و ما اگر اين روايات را با يكديگر تفسير كنيم حاصل جمع آنها اين مىشود كه كوه مزبور پوسيده شده و در دريا فرو ريخت و ديگر اثرى از آن باقى نيست .
و نيز در آن كتاب است كه : ابو الشيخ و ابن مردويه از طريق ثابت از انس از رسول خدا ( ص ) روايت كردهاند كه در ذيل آيه * ( « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ » ) * فرمود : اين مقدار از نور خود را ظاهر ساخت - آن گاه انگشت بزرگ را به روى بند انگشت كوچك قرار داد - حميد كه راوى اين حديث است به ابا محمد كه روايت را از انس نقل كرده گفت : اين حرفها چيست كه تو به آن دل مىبندى ؟ ابا محمد به سينه اش زد و گفت : تو كيستى و چيستى اى حميد ! ؟
انس بن مالك از رسول خدا ( ص ) براى من حديث نقل مىكند آن وقت تو مىگويى اين حرفها چيست ؟ ! « 2 » و نيز در الدر المنثور است كه حكيم ترمذى در كتاب نوادر الاصول و ابو نعيم در كتاب حليه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا ( ص ) آيه * ( « رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ » ) * را تلاوت كرد و فرمود : خداى تعالى در جواب موسى فرمود : اى موسى ! هيچ
هامش
( 1 و 2 ) الدر المنثور ج 3 ص 119