مطلب فرستادند تا از ابى طالب اجازه ملاقات بگيرد . مطلب نزد ابو طالب رفت و گفت : بزرگان قومت مىخواهند از تو ديدن كنند . ابو طالب اجازه داد تا داخل شوند . نامبردگان داخل شده و به ابو طالب گفتند كه : تو بزرگ و رئيس مايى ، و اين محمد ، ما و خدايان ما را آزار مىدهد تقاضا داريم او را بخواهى و از اين عمل نهيش كنى تا او به خدايان ما كارى نداشته باشد ما نيز به خداى او كارى نداشته باشيم .
ابو طالب محمد ( ص ) را خواست و به او گفت : اين جمع را كه مىبينى فاميل و پسر عموهاى تو هستند . رسول خدا ( ص ) گفت چه مىخواهند ؟ قريش گفتند : ما از تو مىخواهيم كه دست از ما و خدايان ما بردارى ، و در مقابل ، ما هم به تو و خداى تو كارى نداشته باشيم . رسول خدا ( ص ) فرمود : اگر اين پيشنهاد را از شما بپذيرم شما حاضريد يك پيشنهاد از من بپذيريد و كلمه اى را بگوييد كه در اثر گفتن آن ملك عرب را به چنگ آورده و از عجم خراج دريافت كنيد ؟ ابو جهل در جواب گفت : يك كلمه كه چيزى نيست ما حاضريم ده كلمه مثل آن را بگوييم بگو ببينيم آن كلمه چيست ؟ رسول خدا فرمود :
بگوييد « لا إله الا اللَّه » . ابو جهل و ساير حضار مجلس از شنيدن آن روى ترش كرده و حاضر به گفتن آن نشدند .
ابو طالب در اينجا رو به رسول خدا كرد و گفت : غير اين را بگو ، زيرا اين مردم از اين كلمه وحشت دارند ، فرمود : اى عمو ! من كسى نيستم كه غير اين را بگويم مگر اينكه اين مردم آفتاب را از آسمان پايين كشيده و در دست من بگذارند ، بلكه اگر بفرض محال چنين كارى را هم بكنند باز من از اين حرف دست برنمىدارم . رسول خدا ( ص ) با اين گفتار خود آب پاكى روى دست مشركين ريخته آنان را براى هميشه از سازش نااميد ساخت . قريش در حالى كه خشمگين شده بودند گفتند : يا از بد گويى به خدايان ما دست بازدار و يا اينكه ما نيز تو را و آن كسى كه تو را مامور اين كار كرده ناسزا خواهيم گفت . اينجا بود كه خداوند آيه شريفه * ( « وَلا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّه فَيَسُبُّوا اللَّه عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ » ) * را نازل فرمود « 1 » .
مؤلف : اين روايت بطورى كه مىبينيد صدر و ذيلش با هم مختلف است ، براى اينكه در صدر روايت اعتراض مشركين به دعوت رسول خدا بود و مىگفتند كه وى دست از دعوت مردم به سوى توحيد و ترك بتها بردارد ، و مقتضاى اين ذيل اين بود كه بگويند اگر دست از دعوت برندارى ما چنين و چنان مىكنيم نه اينكه اسمى از دعوت نياورده و بگويند اگر خدايان
هامش
( 1 ) الدر المنثور ج 3 ص 38